تبليغاتX
₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪

₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪

:: . . . کامنت گذاران به بهشت می روند . . . ::

 

این روزها، هوا زمستانی ست . . . 

گاهی تکه ابری، بارانَکی، حتی سوسوی آفتابی می گذرد . . . همه چیز ساکت و بی رنگ، مست و پاتیل به دورِ خودش، خودم و خودت می چرخد!

آدم ها، آدمک ها، در هم می لولَند و من همچنان اینجا، همینجا، درست در این نقطه، نشسته ام و در ذهنم آخرین خولیو ایگلسیاس را مرور می کنم . . .

این روزها، زمستان است و من اینجا نشسته ام و تو می آیی . . .

این روزها زمستان است و من اینجا نشسته ام و تو می آیی . . . خدا هم به دیواری تکیه داده ، از جایش برمی خیزد و می آفریند . . . هرچه را به هرکه هدیه می دهد! و شادی را به تو . . .

این روزها زمستان است و من اینجا نشسته ام و تو . . .

از دور می آیی ، حجمِ انبوهی از سرخیِ شادی، بی نظیر ترین اتفاق جهان، با دیدنت از سَرَم فوران می کند !

این روزها، زمستان است و . . . تو آمدی . . .

کلمه هایت را تند تند از باد می گیرم ، در مشتم پنهان می کنم . . . کلماتت همچون کنسرت لوچیانو پاواراتی معنی دار . . .

دلم تمامِ موسیقی های خوبِ دنیا را می خواهد با تو . . . جان بن جووی . . . برایان آدامز . . . مارتینو . . . تونی بنت و کلماتِ تو . . .

تو خوش صدا ترین ویلنسل جهانی که در هر پلک بر هم زدنت هزاران نتِ یوهان سباستیان باخ چون دود به هوا می خیزند . . .

چشمانم را می بندم و به اجرای لودویگ وان بتهوونِ صدایت که هر کلمه ات آن را می نوازد گوش می دهم . . .

این روزها، زمستان است و من اینجا نشسته ام و تو . . . آمدی . . .

 

+ فقط مخاطبِ خاص . . . همسرم . . .

+ ایشالا همیشه ی همیشه شاد باشی عزیزِ دلم . . .

+ پستِ پایینی رو چون طولانی بود دوس نداشتم  . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 13:0 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

ســــــلام . . .

خوبین ؟ چطوریایین ؟

اول از آخر بگم که به دلیلِ اینکه کلی حرف دارم ، هر مطلب رو یه رنگی می نویسم ، هرکی هرجا رو دوس داره بخونه و هرکی هم دوس داره اصلا نخونه ! دی:


زندگی رسما تعطیل !

امروز مسابقاتِ لیگِ کشتیِ و آقاهی نیست . . . ( اونایی که در جریانن ، میدونن آقاهی چه کارَست و چرا رفته ! )

زنگ زد و گفت که مسابقات یه سَره شده و نمیتونم برگردم خونه واسه ناهار . . .

الاهی بمیرم ، خودشم ناراحت بود کلی . . .

و این یهنی چی ؟

یعنی اینکه زندگیِ آرتا خانوم ، تا برگشتِ آقاهی رسما تعطیله !

حتی حس و حالِ اینکه بلند شم صبحانه بخورم ندارم ، صبحانه که هیچی ، حتی موهامو شونه نکردم ، حتی مسواکمو هم نزدم !

عجـــــــب . . .

واااای ، حالا کی حال داره بره تک و تنها ناهار بخوره ؟!

نمی خورم تا آقاهیم بیاد شام بخوریم با هم . . .

این یه وابستگیِ خیــــــــــــــــــــــــــــلی شیرینه . . .


دو ج ن س ه های طرد شده !

چهارراه ولیعصر رو که تا حالا یه عالمه بار رفتین دیگه ، پارکی که همون چهارراهه رو چی ؟ اونم گمون کنم رفته باشین . . .

دیروز با یکی از دوستام چهارراه ولیعصر قرار داشتیم که من با آقاهیم رفتم . . .

وقتی که دوستمو دیدیم و سلام اینا کردیم ، گفتیم همینجا بریم بشینیم یه چند مین بحرفیم . . .

من و دوستم رو یه نیمکت نشستیم و آقاهی هم رو نیمکتِ کناری ( به دلایلی اینجوری می حرفیدیم ، جریانشو می گم ) . . .

بعد از چند مین آقاهی گفت موافقین بریم یه جای دیگه ؟ گفتیم باش ، بعد بلند شدیم رفیتم یه جای دیگه و هنوز ۱۰ مین هم ننشسته بودیم که باز آقاهی گفت بریم کلا ! رفتیم کافه گپ . . .

از آقاهی پرسیدیم چی شد ؟

( از اونجایی که ۹۰ درصدِ دو ج ن س ه های طرد شده ی تهران پاتوقشون تو اون پارکه و اینو تقریبا همه میدونن . . . . . . . )

آقاهی گفت وقتی شما مشغولِ صحبت بودید ، یه آقایی اومد رو نیمکتِ روبروی من نشست و یه حرکاتی انجام میداد (!) . . . حرکاتی که یه خانوم واسه ت ح ر ی ک یه آقا انجام میده !

اون آقاهه در ظاهر مرد بوده ولی ......... !!!! گرفتین دیگه ؟

آره دیگه ، آقاهیِ ما هم عصبی شده بود و بعد از اینکه دوباره یه جا دیگه نشستیم ، همون آقاهه دنبالِ ما اومده بود و می خواست مُخِ آقاهی رو بزنه ! ایـــــــــش !

اینقده عصبی شده بودم . . . ! خدا رو شکر زودی رفتیم از اون پارکه . . .

ولی خوب بیچاره ها گناه دارن ، خودشون نخواستن که اینجوری شن ، اینجوری خلق شدن !


شاید زن داداشِ ما !

اون دوستم که بالا گفتم باهاش قرار داشتم ، شاید زن داداشم شه ! دی:

با هم در مورد خونواده ها صحبت کردیم و اینا ! دخترِ خیلی خوبی بود ، ایشالا که میشه . . .


خانومِ همسایه !

هه هه ، از اون روز که درو روش باز نکردم دیگه نیومد ! اینقده حال میده !

زنگ می زنم با خواهر شوهری اینقده می خندیم !

حتی وقتی هم که مثلا دم در خونشون باشه یا تو حیاط باشه ، وقتی که از درِ حیاط وارد میشم ، زودی میره تو خونه !

الان اگه اشتباه نکنم ، از اون روز ، فقط یه بار دیدمش !

بسی سعادتیـــــــــــــــــــست !


علیِ بیش فعال !

خدایی شماها اگه راهکاری واسه یه بچه ی شیطون و بیش فعال دارین بگین !

این علیِ ( تو اون وبلاگ چند نمونه از کاراشو گفتم ، اینجا هم مگیم فِیض ببرین ! ) یکی از فامیلای آقاهی میشه و پنج سالشه !

- چند روز پیشا رفته بودیم خونشون ، خونه همون فامیلِ آقاهیم . . .

علی : آرتـــــا جووووووون . . .

من : جونم ؟

علی : شما کِی بچه میارین ؟

من :

علی :

من : خوب هر وقت تو بزرگ شی !

علی : تا اون موقع که شما ها پیر میشین !

من : یعنی اینقده طول می کشه بزرگ شی ؟

علی :

 

- رفته بودیم یه جایی خرید ، با هم رفته بودیم ، من و آقاهی و اونا !

بعد ما مشغولِ خرید بودیم ، علی تو پارکینگ بود ، بعد یهو دیدیم چند نفری دورِ علی جمع شدن !

بعد با آقاهی رفتیم ببینم چی شده ، دیدیم بهله ، بازم علی دسته گل به آب داده !

روی همه ماشیناییی که تو پارکینگ بودن ، با سنگ خط انداخته !

خیلی حالتِ بدی بود ، بیچاره مامان و باباش ، کلی خجالت کشیدن !

 

- قبلش هم رفته بودیم بهشت زهرا ، سرِ خاکِ یکی از فامیلا ، بعد میرفت از رو قَبرای بقیه ، گل میاورد میذاشت رو قبرِ فامیلِ ما ! دی:

واااااای یه گل اورد ، دیدیم صاحبش هم اونجا ایستاده و داره چپ چپ نگاه می کنه ، من به باباش گفتم "من با شماها نیستم" !

 

- من و آقاهی رفتیم تو اتاق حرفیدیم و اومدیم ،

بعد علی جلوی همه میگه : من که میدونم چه کار کردین !

ما :  . . .

علی : بگم ؟ بگم ؟

 

- یا مثلا من می خوام برم تو اتاق لباسمو عوض کنم ، همین که متوجه میشه ، با چنان سرعتی میدوه سمتِ اتاق که انگار تو مسابقاتِ جهانیِ ماراتُنِ !

زودتر از من میرسه تو اتاق و با یه حالتِ بدجنسی می خنده و نیگام می کنه !

هرکاری هم می کنم نمیره بیرون و آخرشم بی خیال میشم !

 

- یه روز بهش غذا دادم ( آخه سخت غذا می خوره و من با کَلَک بهش غذاشو دادم ) بعد باباش میگه از آرتا جون تشکر کردی ؟

میگه آره !

نیگاش می کنم میگم بیا بوست کنم ، میاد و محکم منو میبوسه !

باباش نیگاش می کنه ، چرا سو استفاده می کنی از زنِ مَردم ؟

اینقده خندیدیم !

 

- رفته بودیم سالگردِ فوتِ یکی از فامیلای آقاهی ، بعد همه داشتن گریه می کردن و اینا ، یکی از آقایونِ بزرگِ فامیلِ آقاهی اینا با ۷۰-۸۰ سال رو یه صندلی سن نشسته بود و داشت گریه می کرد ، یهو علی رفت روبروش ایستاد و یه لیوان آب رو یهو پاشید تو صورتش و فرار کرد !

 

- یه بار دیگه رفته بودیم خونه یکی از خاله های آقاهی ، اینا هم دعوت بودن . . .

بعد همه نشسته بودن و آخر شب بود داشتن قلیون می کشیدن ، بعد یه چند دقیقه دیدیم علی نیستش ، بوی دود هم میاد !

رفتیم تو اتاق نگاه کردیم دیدیم این علی آقا یه تیکه ذغالو برداشته برده طبقه ی بالای یه تختِ دو نفره و کلِ تشک و ملافه ها رو آتش زده و وقتی ما رسیدیم ، آقا در تلاش بود که آتیشو خاموش کنه !

 

- یه جا دیگه هم دعوت بودن ( خدا رو شکر ما اینجا نبودیم ) یه شیشه روغن زیتون رو از تو آشپزخونه برداشته بود ، برده بود تو اتاقِ دخترِ خانواده ، شیشه روغن رو روی تخت خالی کرده بود !

 

ـ میره تو دستشویی ، شامپوی مخصوصِ صورتِ مامانشو ( که کلی هم پول داده واسه خریدش ) خالی می کنه و باهاش دستشو می شوره !

از دستشویی اومده بیرون ، شیشه ی شامپو دستشه ، میگیم این چیه ؟

میگه شامپوی صورت مامانه ! بعد توش شربت و چای و مایع ظرفشویی می کنه و کلی به هم می زنه ، بعد میریزه تو استکانای چای ، بعد میگه حالا بخورین !

--- حالا با این بچه چه کار می شه کرد ؟


همینا دیگه . . .

خیلی طولانی شد . . .

ببخشیـــــــــــــــــــــد . . .

بوس بوسی

فعلا بابای . . .

 

+ دلم واسه آقاهیم یه ریزه شده ، دیشب کلی حالش بد بود

+ بلاخره رفتم ابروهامو درست کردم . گذاشته بودم پهن شه ، الان یه مدلِ خوشمل برداشتم . آقاهیم کلی دوس داره اینجوری . . .

+ چقده رنگی رنگی شد همه چی !

 

+ بعدا نوشت : بلاخره یه شیر مثلثی (!) با کیکی که خودم درست کرده بودم خوردم !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:24 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

خوبِ خوبِ نازنینِ من

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمامِ شعرهای ناب!

نام تو ، اگر چه بهترین سرودِ زندگیست

من تو را

به خلوتِ خداییِ خیال خود:

" بهترینِ بهترینِ من " خطال می کنم ،

بهترینِ بهترینِ من !

   ( فریدون مشیری ) 


سلاااااام . . .

تا حالا تو اینترنت سرچ کردین " شعرهای عاشقانه " ؟ ( حتما سرچ کردین دیگه ! )

می خوام خودتون قضاوت کنین . . .

از بینِ تمامِ لینک هایی که همون صفحه ی اول میاد ، حتی یه دونه از اونا رو پیدا نمی کنین که واقعا عاشقانه باشن !!!!!

خوب این یعنی چی ؟

مثلا اینکه یه مُشت شاعرِ افسرده و شکستِ عشقی خورده هستن که این شعرا رو میسازن و بعد بهش میگن شعرهای عاشقانه ! ( در ضمن بگم که نمی خوام به گروهِ خاصی توهین کنم ! )

خوب همین چیزاس که این روزا همه از عشق و عاشقی فراری شدن دیگه !

عشق این روزا اینجوری تعبیر شده :

- شکستِ عشقی

- عشقِ اساطیری ( که هیچ کودوم به همدیگه نمی رسن و در وصالِ هم می میرن ! )

- نامردی و نارو زدن به همدیگه !

- خیانت !

خدایی اگه دروغ می گم بگو دروغ میگی . . .

کمتر کسی پیدا می شه که واقعا عشق رو معنیِ به معنای واقعیِ کلمه درک کنه و بپذیره . . .

هرکی می خواد نشون بده که آره من عاشقم ، آهنگای غمناک گوش میده ، دچارِ سوء تغذیه ی شدید میشه ، تیریپ مشکی می زنه و خیلی وقتا اِمو میزنه ! افسردگیِ مزمن می گیره و گاها دست به خودکشی هم می زنه !

نه داداشِ من ، نه آبجیِ من ، اینایی که داری نشون میدی ، عشق نیست . . .

امروز خیرِ سَرَم گفتم یه شعرِ عشقولی واسه آقاهیم بنویسم که وقتی از داوری برگشت ، بخونه و دوتایی ذوق کنیم !

تو نت که سرچ کردم ، دیدم ای دااااادِ بیداد ، همشون که یه جوری هستن ! شکستِ عشقی و خیانت و تو مالِ من نمیشی و میدونم به هم نمی رسیم و واست می میرم و تو واسم بمیر و جونِ داداش بیا با هم خودکشی کنیم و به جانِ خودم همین امشب فرار می کنم و ... !

حالا مقایسه کنید شعرایِ اینجوری رو با شعرای : فریدون مشیری . اخوان ثالث . احمد شاملو . حمید مصدق . شفیعی کدکنی . قیصر امین پور و حسین منزوی . . .

خدایی آدم حال می کنه با شعرایِ اینا . . .

عجــــــــــــب !

قیصر : من از عهدِ آدم تو را دوست دارم

         از آغازِ عالم تو را دوست دارم

         چه شبها من و آسمان تا دمِ صبح

        سرودیم نم نم؛ تو را دوست دارم . . . .

 

بازم قیصر : این قراداد

                تا ابد میان ما

               برقرار باد

               چشم های من به جای دست های تو!

               من به دست تو

                    آب می دهم

              تو به چشم من

                   آبرو بده !

              من به چشم های بی قرار تو

                     قول می دهم ریشه های ما به آب

                    شاخه های ما به آفتاب می رسد

              ما دوباره سبز می شویم . . .

این کتابیِ که مجموعه ی شعرهای عاشقانه رو نوشته ، خیلی دوسِش دارم اینو . . . شعراش عالیه ( البته به جز چند تاش ! )

بله دیگه ، حالا خودتون قضاوت کنین . . .

راستی ، گفتم ، بازم می گم ، نمی خوام به کسی توهین کنم و احساسات و غرورشو نادیده بگیرم و خیلی چیزا رو زیرِ پا بذارم ، ولی این همیشه یادتون باشه ، زندگی همینه !

خیلی وقتا از خیلی چیزا باید بگذری و خیلی چیزا رو باید فراموش کنی تا به اون چیزی که لیاقتشو داری برسی . . .

هممنون بنده ی خداییم و خدا با هیچ کسی دشمنی نداره ، وقتی خدا ، اون چیزی رو که می خوای بهت نمیده ، می خواد بهترِشو بهت بده ، اینو مطمئن باش  . . .

نمی خواستم نصیحت کنم ، حرفِ دل که باشه . . . . میاد دیگه !

مواظبِ خودتون و احساساتِ قشنگتون باشین ، نذارین بیخودی هَدَر بره . . .

دوستتون دارم یه عالمه . . .

بوس بــــــــــــوس . . .

 

+ شعرِ اولی رو واسه آقاهیِ مهربون و گلم نوشتم . . .

+ وقتی کسی رو دوست داری ، نگو برات می میرم ، اونی که واست زندگی می کنه واقعا دوستت داره ! ( حالا بازم خودت قضاوت کن ! )

+ وقتی کسی ، کسی رو دوست داره ، بیشتر از اونی که بهش بگه " دوستت دارم " ، میگه " مواظب خودت باش " . . .

+ همیشه ی همیشه مواظب خودت باش آقاهیِ گلم . . .

 

 

 + یکشنبه شب نوشت: باز هم آدرس اون وبِ دو نفریِ عشقولیمونو عوض کردم ! عجــــــــب !

   ( حالا که فکر می کنم می بینم اون وبمو بیشتر دوس دارم ، اونجا بیشتر خودمم ! )

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 16:41 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

ســــــلام . . .

خوبین ؟

یه بازیِ باحاله که دو هفته ای هست که دارم بازی می کنم ! تحتِ وبِ اینم !

گشنگه ، دوسش دارم ، هرکی دوس داره ، ایمیلشو بده واسش دعوت نامه بفرستم !!!

همینا دیگه ، اومده بودم فقط اینو بگم و برم . . .

الانم عجله دارم باید برم حاضر شم آقاهی میاد دنبالم . . .

راستی ، هنوز کامنتا رو جواب ندادم همشو ، اونایی رو که جواب دادم تایید کردم فقط ! بقیه تایید نشدن هنوز !

همین . . .

بوس بوسی

فعلا باباااااااااای

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:44 توسط ":" آرتا جوووون ":"

 

ســـــــــــــــــــــلام به همـــــــــه ی دُخی هــــــــای گل !

خوبین ؟

آرتایی نیس خوش می گذره ؟

به من که شدیدا داره خوش می گذره ، این چند وقت همش تو تعطیلات بودیم و سفر و اینــــــــا دیگه . . .

همش یا مهمونی میریم ، یا مهمون میاد و همش این وَر اون وَر غذا مذا و اینــــــــا ! صَفاست دیگه کلا !

واسه همینه که زیاد نِیتونم سر بزنم ، دلم واسه بعضی هاتون یه مـــــــــــــورچه شده خدایی . . .

جوابِ خیلی از کامنتا رو هم هنوز ندادم ، در حالِ راه اندازیِ یه فروشگاه اینترنتی می باشم ! بـــــــهله دیگه !

یه چی بگم و بعدش چند تا مطلبِ باحال بذارم واستون ، البته شاید خیلی ها مَطالبی رو که می خوام بذارم رو خونده و دیده باشن ، ولی خو تو وبِ آرتایی بخونین و ببینین یه چیزِ دیگَست ! دی:

اینو می خواستم بگمــــــــــــــ . . .

هفته ی پیش ( که همون موقع هم می خواستم آپ کنم ولی حال نداشتم ! ) ، با آقاهی داشتیم میرفتیم یه جــــــــــــایی ، بعد تو مترو ( به سمتِ فرهنگسرا ) بودیم ، بعد رفتم قسمتِ بانوان ، بعد یهو چشمم خورد به یه خانومی که خیــــــــــــــلی آشنا بود . . .

منم که تــــــــــــــابلو ، هــــــــــــــــی نیگا نیگاش کردم ، به طرزِ افتضاحی زُل زده بودم بهش !

بعد یه جا جلوی خانومه خالی شد ، بعد من همچنان داشتم نیگا نیگاش می کردم ، یهو چشمش خورد به من و یه نگاهی کرد و گفت من نمی خوام بشینم ، شما بیا بشین ، بعد گفتم نوچ ، فقط داشتم نیگات می کردم ، نمی خواستم بشینم !

اون هم ننشست ، رفتم کنارش و گفتم اسمت شادیِ ؟ گفت اوهــــــــوم ، تو هم آرتا ؟ گفتم اوهـــــــــــــوم !

بهد دیگه شناختیده شدیــــــــــم !

میدونین کی بود ؟ همکلاسیِ سوم راهنمایـــــــــــــــــیم ! خیلی باحال بـــــــــــود ! بعد از این همه وقت ، اونم توی مترو که اینقده شلوغ پلوغه ! خیلی جالب بود واسم ، بهش گفتم اصلا تغییر نکردی ، اون گفت عوضش تو خیلی خیلی عوض شدی و خوشمل تر شدی !

بعد گفت چه کارا می کنی ؟ گفتم گیاهپزشکی خوندم و مزدوجیده شدم ، اون گفت من دارم زیست شانسی می خونم و مزدوجیده نشدم !

کلی با هم حرفیدیم تا ایستگاه آخر ، پیاده شدیم و با آقاهی سلام اینا کرد و بعدشم رفت . . .

یه جورِ خوبی شدم . . .

هه هه ، واسه مامانم تعریفیدم ، گفت چه جــــــــالب ، شمارشو گرفتی ؟ گفتم نوچ! دی:

به جــــــــــانِ خودم اصلا تو این فازا نبودم !

بعد از اون ماجرا به یکی دیگه از دوستام ( که همکلاسی بودیم و شادی رو هم یادش بود ) اس ام اس دادم و گفتم نسیـــــــــــــــب ، شادی رو دیدم و اینا ! اونم کلی ذوق زده شده بود . . .

همینا دیگه . . .

مطالبو بذارم ، باحاله . . .


کارهای جالبِ گوگل !

۱. وارد گوگل شوید و عبارت let it snow را تایپ و اینتر کنید،اگر کمی صبر کنید مشاهده میکنید که بارش برف در صفحه آغاز میشود و صفحه کمک کم شورع به یخ زدن میکند!

 

۲. وارد گوگل شوید و عبارت elgoog را تایپ و بر روی دکمه i’m feeling lucky کلیک کنید.مشاهده میکنید که همه چیز بر عکس شده .

 

۳. وارد گوگل شوید و عبارت DO A BARREL ROLE را تایپ و اینتر کنید،مشاهد میکنید گوگل کل صفحه را یک دور کامل میچرخاند.

۴. ارد گوگل شوید و عبارت askew را تایپ و اینتر کنید،مشاهد میکنید که صفحه جستجو همانند برج پیزا کج میشود.

 

۵. برید سایت گوگل ، سرچ کنید :

Google Gravity 

اولین سایتی که میاد رو بزنید ، ببینید چه اتفاقی می افته .
حالا جالب تر ازین تو صفحه که باز میشه یه چیزی سرچ کنید ، ببینید چی میشه .

 

۶. عوض شدن لوگوی گوگل ( ‎Google's doodles ) در مناسبتهای مختلف باعث شده تا جستجو در گوگل یجورای تبدیل به تفریح بشه ولی یک امکان دیگه وجود داره که این تفریح رو برا شما در هر لحظه امکان پذیر میکنه و اون تغیر لهجه گوگل هست. شما میتونید گوگل رو با لهجه های مختلف مانند دزدان دریایی، کلینگون (جنگجوهای ستار ترک) یا حتی آشپز سوئدی ببینید.
 
دهها حالت دیگه هم وجود داره که همه اینها تقریبا از طریق استفاده از کلید "I'm Feeling Lucky" ممکن هستند. مثلا یکی از اونها اینه که بزنید "google linux" یا "google bsd" و کلید "I'm Feeling Lucky" رو فشار بدین تا قیافه گوگل عوض بشه.
 
اگه دوست دارین گوگل رو با لهجه دزدان دریایی ببینید کافیه که بزنید "xx-pirate" و سپس کلید "I'm Feeling Lucky" را فشار بدین. اگر دوست دارین به زبونه هکری بشه کافیه بزنید "google l33t " ، بقیه رو خودتون میتونید پیدا کنید مانند "xx-bork" ، "xx-piglatin" , "xx-klingon" و یا با تایپ  "google easter egg" و زدن کلید "I'm Feeling Lucky" قیافه گوگل خودتون عوض کنید و البته این قیافه جدید حتی یک بازی جالبم داره!

 

اینم کارای باحالِ گوگل ! دوسِش دارمـــــــــــ . . .

راستی ، واسه اینکه اینا رو اجرا کنید ، بهتره از گوگل کروم یا فایرفاکس استفاده کنید ، بعضی وقتا رو اکسپلورر جواب نمیده !

اینا هم هســــــــــت . . .

اینا رو لینکاشونو گذاشتم ، واسه اینکه اصــــــــــلا حال نداشتم نصفِ شبی عکسا رو سِیو کنم و آپلود کنم . . .

۱ . اولین لینک ، عجیب ترین دخترِ جهانه ، خیــــــــــــلی بامزست . . .

عجیب ترین دختر جهان

 

۲ . اینم از ماسکِ سوســــــــــــــک ! چِندشـــــــــــــــــــــــــــــــ . . .

ماسک سوسک!

 

فعلا همینا ، باحال بود این سوسکیه ! این اجنبی های زرد پوست چه کارا که نمی کنن ! ایــــــــــش !

خو دیگه من برم ، نصفه شبه ، ساعتو نیگا !

شبخیـــــــــــــــــــــر . . .

بوس بـــــــــــــــــــــــــوس . . .

فعلا باباااااااااااای . . .

 

+ عــــــــــــــــاشقتم آقاهیِ گلم . . .

+ بیشتر از همیشه ی همیشه دوسِش دارم . . . آقاهیمو میگمـــــــــــــــــــ  . . .

+ داداش جانم اومدهــــــــــــــــــــ . . . الان اینجا خوابیده و البته خـــــــــــوابِ خوابِ !

+ ایشالا زندگیمون یه تغییراتِ اساسی و خوب می کنه ! بگو ایشالااااااااااااااااا  . . .

+ نی نیِ آجیم کمتر از دو ماه دیگه به دنیا میاد ، دوس دارم ببین کاردستیِ آجیم اینا چه شکلیه ! دی:

+ باریکلا بلاگفا ! امکاناتِ جدید گذاشته ! دستتون درد نکنه آقا شیرازِ عزیز !

+ هم من و هم آقاهی بلاگفا رو دوسِش داریـــــــــــــــــم . . . دی: . . .

 


برچسب‌ها: ماسک سوسک, عجیب ترین, گوگل, بلاگفا
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 2:36 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

ســــــــــــــَلامَلِکُم ! چطـــــــــــــوریایین ؟

خیلی وقت پیشا می خواستم آپ کنماااااا ، ولی خو منزل تشریف نداشتیم ! ! !

طبقِ معمول بازم کلی حرف دارم !

اول از همه ، تولدم مــــــــــــــبارک . . .

فکر می کردم بعضی ها یادشون باشه که نبود ! ولی در عوض بعضی از اونایی که یادشون بود ترکوندن واسم ! دمشون بسیـــــــــــــار گرم !

 

خونه مادر شوهری اینا . . .

هفته ی پیش نه ، هفته ی پیشش هم نه ، هفته ی پیشش ! ! !

رفته بودیم خونه مادر شوهری اینا ، البته بازم یه سفر کاری بود و آقاهی اونجا کار داشت . . .

یک عدد تولد اونجا داشتم ، چون تا ۲۳ دیگه نمی رفتیم اونجا ، واسه همین جلوتر گرفتن واسم . رفتیم خونه خواهر شوهری ، خودش واسم یه کیک تولد درست کرده بود ، اینقده خوشمــــــــــزه بود ، جاتون خالی . . .

بعد کادوهامو هم همونجا دادن و تولد تولدی خوندن . . .

 

خونه مامانم اینا . . .

هفته ی پیش نه ، هفته ی پیشش ! ! رفتیم خونه مامانم اینا ، یک هفته ای اونجا بودیم و عشـــــــــــق و حــــــــال !

واسه همین نمیتونستم بیام نت و اینا !

اونجا هم واسم یه کیک خریدن و کادوهامو دادن و تولد تولدی خوندن . . .

 

نمک آبرود . . .

این چون سِکرت می باشد نِیتونم تو وب بگم !

اونجا هم دوباره یه کیک خریدن و تولد تولدی خوندن واسم . . .

 

ماجرای دزدی . . .

ایــــــــــــــــــش ! دزد که میگن اینه دیگه !

کیفمونو دزد زد !

کلی پول نقد توش بود و همه کارت های عابر بانکِ آقاهی ، همه رو همون موقع سوزونیدیم !

یه چیز جالب تر ، وقتی که به کلانتری خبر دادیم ، بعد از دو ساعت ، زنگ زدن بهمون و گفتن که کیفتونو تو یه سطل آشغال پیدا کردیم ! عجـــــــــــب ! ولی خو همه پول مولا رو بردن دیگه !

 

الان هم کلی فکر کردم که چی بذارم که سرگرم شین ، که چیزی به ذهنم نرسید ، عوضش خودم ۳۰ مین تو سایتِ عکس و اینا سرگرم شدم !

دوسِتون دارم یه عالمه . . .

بوس بوسی . . .

فعلا بابای . . .

 

+ فــــــــــدای آقاهیم . . .

+ اولین تولدیِ که کنارِ آقاهیم بودم . . .

+ دستِ اونایی که تبریک گفتن و نگفتن درد نکنــــــــــــــــــــــــــــه . . .

+ همین . . .

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:37 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 ( این عکسه هم همینجوری الکیه ! دوسش دارم ! )

 

ســـــــــــلامــــــــــــ . . .

من اومدمـــــــــ . . . خوش اومدم . . . صفا اوردم . . . دی:

اومدمــــــــ یه دستِ اساسی به سر و گوش وبلاگِ گَشَنگَم بزنمــــــ ! بیچاره فُسیل شده دیگه !

کلی حرف اینا دارمـــــــ ، میگمــــ الان . . .


می گویند اسب حیوانِ نجیبیست!

البت، بی نجیبش را هم در ایران و سایرِ نقاط جهان یافتیده اند!

حتی یک عدد از آن بی نجیب هایش را نیز به چشمِ مبارکِمان مشاهده فرمودیم!

عجیـــــــــــب بی نجیب بود این حیوانِ سرتاپتا نجابت!

حالا بی نجابَتی اش را خودتان بگیرید!

لگد نمی زد، که می زد ( درست مانند یک اُلاغِ محترم! )

سر و صدا نمی کرد، که می کرد! ( فقط مانده بود ندای عَرعَر را هم سَر دهد! )

تُف نمی انداخت، که گاها این کارِ زشت را نیز انجام میداد ! ( آن هم چه تُف هایی ، تَشَعشُعاتَش تا چند متری این ور تر و آن ور تر را نیز مُزَیَن می فرمود! )

چپ چپ نگاه نمی کرد، که می کرد ( با آن چشم های ور قُلُمبیده اش جوری نگاه می کرد که از فرطِ خجالت آب می شدی و فرسنگها زیر زمین فرو می رفتی! )

ژولی پولی نبود، که بود ( درست مانند این مَمَد آقا سرایدارِ یه مجتمعِ اداری، سال ها رنگِ آرایشگاه را هم به خود ندیده بود! )

بـــــــــــــــله ، این هم از حیوانِ نجیــــــــــــــــــــب !

 ** بله دیگه ، این تو مُخَم مونده بود، گفتم بگم و خودمو راحت کنم! دی:


دیشب، نه ، پریشب ، البته پریروز! یهنی ظهرِ پریشب! ( دی: ) داییِ آقاهی زنگید به آقاهی و گفت که شب واسه شب نشینی بیاین اینجا !

بعد از ظهرش رفتیم سینما " سعادت آباد " و بعدشم شام خوردیم و ساعت ۱۱ رفتیم خونه دایی تا ساعت ۲ و خورده ای بعد از نیمه شب!

( کلی توضیحات داده بودم از اون شب ، ولی خو پاکیدمش! دلم خواست ، به تو چه ! )


هفته ی گذشته رفته بودیم خونه پدرشوهری اینــــــــا . . .

این برادر شوهریِ ما خیلی باحاله ! نِیدونین که !

از اینجا بگم که شماره کارت و رمز اول و دوم و سی وی وی و تاریخ انقضای تمامِ کارتای آقاهی و منو داره ! ( دقیقا تمامِ چیزایی که واسه یه خرید اینترنتی لازمه ! )

اینقده باحاله! آقاهی میگه این مطلبو واسه دوستم میل کن، بعد دیگه برادر شوهری خودش همه کاراشو انجام میده ! یهنی چی اون وقت ؟ یهنی اینکه رمز رو هم داره ! دی:

بعد میگم حســـــــــــــــن ، پسورد وبلاگِ من چیه ؟ میگه شماره داداشِ ! همینجوری نیگا نیگاش می کنم!

میگم پسورد ایمیلام چیه ؟ میگه ایمیلاتو ندارم ! یهنی اگه داشت حتما رمزشو هم در میاورد!

میگم حســـــــــن ، چه جوری با یه آی پی میشه فهمید اون سیستمِ کیه و وبلاگی داره یا نه ، گفت میشه ، و البته بهم یاد داد! دِسک تاپِ اون طرف میاد رو دِسک تاپِ من !

بهد دو تا کُد هم واسم بلوتوث کرد که با اونا می تونم هـَ   ک   کنم! یهنی هر ایمیلی که واسه اون طرف میره ، واسه من هم میاد !

کلا باحاله . . .


آهان ، یه چی دیگه . . .

"ترانه" از بابل !

البته میدونم اسمت هم ترانه نیست و احتمالا اصلا دختر هم نیستی ! ! ! ! !

وقتی میای وبم و می بینی خوشت نیومد ، خوب سَرِتو مثل بچه ی آدم بنداز زیر و برو ، دیگه این کارا چیه که بدون هیچ آدرسی کامنت میذاری ؟!

درست مثلِ اینه که بری زنگِ درِ یه خونه ای رو بزنی و از ترس فرار کنی ! دی:

عیبی نداره ، کم کم بزرگ میشی ، شاید هنوز به بلوغِ فکری نرسیده باشی !


 دلم چند تا غذای متنوع می خواد !

کسی غذای خاصی سراغ داره ؟ غذای خارجکی ! از این غذاهای معمولی خسته شدم دیگه !

البته باید بگم با مرغ باشه ترجیحا ! چون هم آقاهی و هم من مرغ دوس داریم !


دیشب داشتم اتاق تکونی می کردم ! تو وسایلی که از خونه ماما اینا اورده بودم ( وسایل خودم بوداااا ! ) یه پاکت پیدا کردم که یه عالمه چسب کاری شده بود ! ( خودم چسب کاریش کرده بودم ! )

به زور بازش کردم و دیدم که یه نوشته بود ! دست خطِ خودم بود و تازه یادم افتاد چی بوده !

تاریخ ۱۱/۲/۹۰ نوشته بودم . . .

وقتی با آقاهی نامزد بودیم و آقاهی اومده بود خونمون . . .

تو اون نوشته هه ، کلی لاو ترکونده بودم و نوشته بودم که ایشالا این نامه رو وقتی باز می کنیم و با هم می خونیم که دیگه تو خونه ی خودمون باشیم . . .

اینقده باحـــــــــــال بود ، کلی خاطراتمون زنده شد . . .

اینم از شاهکارهای آرتایی خانوم . . .


دیگه چیزی یادم نیس . . .

آی لاو یو یه عالمه . . .

بوس بوســــــــــــــــــــی . . .

فعلا بابــــــــــــــــــای . . .

 

+ هر روز خدا رو بابتِ داشتنِ آقاهیم و زندگیِ خوبمون شکر می کنم . . .

+ همچنان تمامِ لباسای اون شبِ من و آقاهی بوی تنباکو با طعمِ کاپوچینو میده !

+ هرکی دوس داره از شکلکایی که تو قسمتِ شکلک های آرتایی گذاشتم استفاده کنه ، خو گذاشتم که استفاده کنین دیگه !

+ اینم یه سایت . . .   تخمین زدنِ سنِ مرگ . . .

+ خـــــــــــــــدا رو شکر اونقدر زبون دارم که جوابِ خیلی ها رو بدم ! اگه بی زبون بودم که تا حالا می مُردم !

+ معلم اولِ دبستانم الان زنگ زد و نیم ساعت با هم حرفیدیـــــــــــم . . .

+ اون خونه هه بود که داشتن خراب می کردن ، هنــــــــــــوز ادامه داره ! و همچنان دَری وَری های من هم به اونا ادامه داره !

+ بــــــــــــــاورتون میشه دیگه خانومِ همسایه رو ندیدم؟! از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجم!

+ قراره به همه سر بزنم . . . طول می کشه ، ولی خوب سر می زنم . . . البته ، اول کامل به همه سر می زنم بعد کامنتا رو می خونم و تایید میکنم . . .

+ نی نــــــــــــــــــی ! نی نی از بیخ گوشم رد شدا ! تو اون وبم می نویسم !

+ پرندی جونم مــــــــــــــــــــــــــــــــــــامان شـــــــــــده ! البته فعلا بچشو قورت داده ! دی:

+ بازم دلم چند تا دوستِ خوب می خواد . . . آخه کسی نمیدونه دلم چی می خواد ، فقط آقاهیم میدونه . . .

+ چون اینجا بعضی ها هستن که اصلا دلم نمی خواد چیزایی که در مورد زندگیِ مشترکمون می نویسم رو بخونن ، اون چیزا رو تو اون یکی وبم می نویسم . . .

+ آقاهی واسم یه شکلات گُـــــــــــــــــنده خریده ! از این آبنبات چوبی ها ! دیشب به آجیم اس ام اس دادم میگم تا وقتی جوجوی تو به دنیا بیاد هم تموم نمیشه ! ( الان هم دارم لیس لیسیش می کنم ! )

+ آمارِ وبلاگم خیلی اومده پایین ، درستش می کنم ! دی:

 

+ بعدا نوشت : ترانه !  . . . . . . . .

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:33 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

ســــــَـــــلامــَــلـــــِــــکـــُـــمـــــ !

تو یه وبلاگ یه متنِ کنایه آمیز خوندم در موردِ حرفی که "آمانو" زده بود ( که گفته بود یه چیزای مشکوکی تو نقشه ی هواییِ ایران دیدم و اینا! البته نمیدونم شماها خبردار شدین یا نه! )

اینم این مطلبِ . . . ( خودت بی تربیتی ، من بچه خوبی ام و با ذکر منبع گفتم ! )


آمانو، عزیزم! از اون بالا چی دیدی؟!

این آژانس مثلا بین المللی انرژی اتمی شده شبیه به تاکسی سرویس های خودمان! خیلی در و پیکر ندارد و هر کسی زورش برسد و تیغش بُرنده تر باشد بیشتر جیب مردم را می بُرد! مثلا اصغر آقا از چهار راه کوکاکولا تا میدان بهارستان می گیره ۴۰۰۰ تومَن، اما اِسمال آقا پاهاشو از ۵۵۰۰ تومَن پایین نمیذاره!! بگذریم...

این جناب یوکیا آمانوی چشم بادامی که الاهی بعد از ۱۲۰ سال نور به قبرش بباره (!) در جدیدترین گزارش خود به سازمان ملل که شامل ۲۵ صفحه است ( ۱۰ صفحه گزارش + ۱۵ صفحه ضمیمه ) دوباره پاشو کرده تو کفشِ ایران و مدعی شده فعالیت های هسته ایِ ما کمی رنگ و بوی نظامی دارد.

واقعا ما که در عجبیم از این همه هوش و ذکاوتِ این چشم بادامی. او مدعی شده در تصاویر ماهواره ای که از بالا تاسیسات هسته ایِ ایران را نشان می دهد نکات مشکوکی وجود دارد.

آخه برادرِ من، قربون اون روی ماه نشسته ات بروم! کِی تو وقت کردی بری بالای تاسیساتِ هسته ایِ ما و چیزهای مشکوک ببینی؟! تازه، اگه هم دیدی و مطمئنی درست دیدی خوب بگو دیدم دیگه ۲۵ صفحه صغری و کبری چیدن نداره!

من سیاسی نیستم و در این زمینه ادعایی هم ندارم اما به عنوان یک ایرانی به شما توصیه می کنم راهت را عوض کن؛ بابا جان با چه زبونی بگیم ما ایرانیم؟

اگه یه روز قرار شد بمب بسازیم هر مدلی که دلمون بخواد حتما می سازیم! این که ۱۵ صفحه است  اگر یک گزارش ۱۰۰۰ کیلومتری هم بنویسی ما کارِ خودمان را می کنیم. الان هم دیگر دیر وفت است، برو بخواب تا فردا صبح که احتمالا خیلی کار داری!


عجــــــــب !

تیکه های باحالی اومده !

اینم منبعش :

زیر ذره بین

 

+ همینو می خواستم بگم دیگه ! چقده دخملیِ خوبی ام، خبرای جدیدو به سمع و نظرتان می رسانم! دی:

+ کامنت دونیِ اینجا تعطیلاته !

+ در مورد این مطلب خواستین کامنت بذارین برین وبِ خودشون، من صرفا جهت اطلاع گفتم! دی:

+ فعلا بابـــــــــــــای

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 19:10 توسط ":" آرتا جوووون ":"


آخرين مطالب
» تو، وقتی شاد می شوی، بی نظیر ترین اتفاق جهانی!
» زندگی رسما تعطیل !
» عاشقانه ها ؟!
» دعوتِ بازی !
» ماسکِ سوســـــــــــــــــــــک؟!
» تولدم مبـــارک !
» این همه حـــــــــرف !
» آرتایی c یا c می شــــــود !
» گزارش کارِ آرتایی !
» تو روووووووووحِـــــــــــــ . . . .
Design By : Pars Skin