تبليغاتX
₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪

₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪

:: . . . کامنت گذاران به بهشت می روند . . . ::

ســــــــلام ...

چطورین ؟

نمیدونم چرا وقتی حال و حوصله ندارم این آهنگِ اشکینو می خونم ... حالم بده احوالم بده و اینـــــا ...

الانم اصلا حالم خوب نیس ، قرار بود از جمعه که آقاهی میره و کلا بیکارم تو خونه بیام و به همه سر بزنم ، ولی لاااامصــــــــب نمیشه اصلا ...

شما باورتون میشه که آرتایی از صبح که از خواب بیدار میشه تا بعد از ظهر حتی لپ تاپشو هم روشن نکنه ؟ نمیشه دیگه !

ولی خوب شد ... حوصله ی هیچی رو ندارم ... حتی حوصله ی غذا خوردن ...

کلا حوصلم هم سر میره ، حسِ بیرون رفتن هم ندارم ... چـــــــــــرا ...

کاش زودتر آقاهی برگرده ، فردا دیگه برمی گرده خدا رو شکر ...

امروز صبحانه رو کامل خوردم (مثلا) بعد ناهار چیزی نخوردم ، یعنی اصلا گُشنم نبود ، بعد از ظهر همش سر درد داشتم ، نمیدونستم چرا ، قرص هم خوردم ولی باز آروم نشدم ، بعد رفتم غذا خوردم ! هه ، تازه اون موقع بود فهمیدم که گُشنم بوده ! دی:

دارم چِرت میگم دیگه ، بازم حالم بده ...

مواظب خودتون باشین ...

این پستو فقط واسه این نوشتم که بگم بودم و نیومدم سر بزنم و این حرفا !

فعلا بابای ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:56 توسط ":" آرتا جوووون ":"

 

ســـــــــــلامــــــ ...

خدایی روحیه رو حال می کنین ؟

آقای همسرِ عزیزِمان دارن دوباره میرن سفر و باز من تک و تهنا میشم ، ولی خو باز هِی میام می آپم و آهنگِ جیگیلی میذارم واسه وبم ...

آقاهی این بار میرن باکو ، بازم واسه کارِشون ، بازم اونایی که میدونن ، در جریانن که چرا میره اونجا ...

آهنگِ وبمو خیـــــــــــــلی دوسِش دارمــــــــــــ ...

کلی وقت دنبالِ کدِ آهنگش بودم ، یکی دو ماهی که کلیپشو گذاشتم تو گوشیم، تقریبا هر روز نیگاش می کنم ! اینقده باحاله !

خونه ماما اینا هم که رفته بودم ، مامانیمو مجبور کردم بشینه نیگاش کنه ! هه !

حالا اینا رو بی خیال ، این بار که آقاهی میره ، با سِریِ قبل فرق داره ، این بار من دیگه جایی نمیرم و منزلِ قشنگِ خودمون می مونیم !

باید ظاهرَمو حفظ کنم . من می تونم ! من می تونم ! من می تونم ! ( اینم یه مُدِلیه دیگه ! )

آقاهی با آقای باجناقشون میرن ، یهنی شوهر خواهرِ بنده ، یهنی آقای مهندس

اینو تو آپِ قبلی یادم رفت بگم ، رفتیم نمایشگاه کتـــــــــــــــاب ... من عـــــــــاشقِ کتابم ، خیلی خیلی دوس دارم ...

البته امسال کمتر از همیشه خرید کردم ، چون زیاد نموندیم اونجا ، وقت نداشتیم و اینا ...

بیشتر کتابِ شعر گرفتم ... خدایی کتاباش خوب بودن ، البته فقط ناشران عمومی رفتیم ، کتب دانشگاهی و اینا اصلا نرفتیم خداااااااااااا رو شکر . اصلا کتابای یونی رو می بینم ناراحتیِ اعصاب و روان می گیرم ، البته البته البته ، این حالت زمانی تشدید میشه که کتابای کمک درسیِ گاج و قلمچی و این چیزا رو می بینم !

یه کتابی هم خریدم ، کتابِ بند انگشتی ، نمیدونم کودوماتون خریدین ، خیـــــــــلی بامزست . خیلی کوچولوهه ، این که میگم خیلی ، یعنی خیلی ها ! اندازَشون ۷×۲ سانتیمتر هستش ، ده تا داستانِ کوتاهه چند برگیِ که همشون تو یه جعبه ی کوچولوی همون اندازه ای جا داده شده . اینقده بامزســــــــت ...

کلی کتاب شعر و اینا هم گرفتیم ...

دیگـــــــــــه ، آهــــــــــــــــــــــان ... امروز کادوی روز زن رو هم گرفتمـــــــــــــــ ...

دستِ گُلِ آقاهیِ گلم درد نکنـــــــــــــــــه ، یه دنیا ممنونمـــــــــــ ... واقعا راضی به زحمت نبودم ( ولی خو کادو بود دیگه ، خیلی حال داد ! ) ...

چون آقای همسری فردا شب میرن باکو و تا سه شنبه نیستن ، دیگه امروز کادوی روز زَنَمو داد ...

این اولین کادوی روز زن رسمی بود که البته تو خونه ی خودمون بودیم ، پارسال که کادو رو داد ، نامزد بودیم ...

دیگه چی بگم ...

آهـــــــــان ، با آقاهی رفتیم یه عالمه خریدِ چیز میزای خوردنی واسه خونه ، بعد من مثلِ خانومای کدبانوی گوگولی مگولی ، یه سِری از این چیز میزا رو آماده کردم و فریز کردم ! اولین بار بود این کارا رو می کردم ! شده بودم عینِ مامانا ! دی:

دیگه چیزی یادم نمیاد ...

الانم دارم با فاطی جون اس بازی می کنم ، الان فاطی جون تنها دوس جونیه که خبر داره دارم آپ می کنم ! دخترِ خیلی گلیِ ...

خوب دیگه ، برین وبلاگاتون !

مواظب خودتون باشین ...

فعلا بابااااااااااااااای ...

 

+ آقای همسرِ عزیـــــــــــزم ، بابت همه چی ممنونم ...

 

+ بازم یه دنیا دلم تنگ میشه ...

 

+ جواب کامنتا رو هنوز ندادم ...

 

+ به خیلی ها سر نزدم ، باید چند روز وقت بذارم به همه سر بزنم ...

 

+ آدم بعضی وبلاگا رو می خونه حتی از خودش هم خجالت می کشه ! واقعا موندم چطور اون نویسنده به فکرش رسیده که وبلاگ بزنه ، چه اعتماد به نفسی !

 

+ ماما اینا رفتن مشهد ، منم دلم مشهد می خواد . ماما اینا گفتن تو هم بیام ، گفتم بدونِ آقاهی اصـــــــــلا ...

 

+ به نظرِ شما ، آجیم اینجا راحت نیس ؟ من که خونه ی آجیم اینا خیلی راحتم ... نِیدونم والا ...

 

 

+ بعدا نوشت:

آجیم دو تا اس داد واسه روز زن ...

" با مردی باش که رژ لبت رو خراب کنه نه ریملتو ... " ( از این خیلی خوشم اومد ... واقعا ... )

" سه روز مانده به روز زن اگر می خواهید در این روز دچار افسردگی نشوید این ذکر را روزی ۱۰۰ مرتبه تکرار کنید ... به درک اگه برام کادو نخره ... "

 

اینا رو تازه نوشتم ، آخه تازه یادم افتاد که تبریکِ روز زن رو نگفتم ... روزِ مامانِ گلم ، آجی جونم ، مادر شوهری و خواهر شوهری و سایرِ بانوان دربار (!!!) مبـــــــــارک ...

راستی ، روزِ خودم ، آرتای عزیز ، فرشته ی مهربون ، کدبانوی گوگولی مگولی ، همسرِ عزیزِ آقاهی و سایرِ صفاتِ خوب و قشنگ و دوست داشتنی و جیگول بیگولی (!) مبـــــــــــارک ...

 

+ بعدا تر نوشت !

یه چیزِ دیگــــــــــه ... می خوام عنوانِ وبمو عوض کنم ، نظرتون چیه ؟ هوم ؟

 

+ اصلاحیه ی بعد از خوندنِ کامنتِ فاطی جون ...

آجیم پیشَم نیس ، واسه اینکه نیومد و البته گفته بود کار داره نیومد ، واسه همین گفتم که فکر می کنم راحت نباشه و این حرفا ...

دیگه اینکه ، کارِ باجناق هم یکی نیس با آقاهی ، ولی خو با هم میرن سفر ، حتما خوش می گذره دیگه ! دی: آخه اولِ اول قرار بود هممون بریم ، ولی به دلیلِ اینکه جوجوی خاله پاسپورت نداشت ، کنسل شد ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:13 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

ســــــــــــــلام ...

بلاخره بعد از یه مدتِ خیلی طولانی برگشتیدم !

همه چی به حالتِ عادی برگشته ! دی:

خونه ماما اینا نتونستم زیاد نت بیام ، دو سه روزِ اول که دپرس بودم ، بعدشم که سرگرمِ یه کارای دیگه (!) بعدشم که آقاهی برگشت و اومد خونه ماما اینا ، بعدشم کـــه دیروز برگشتیم خونمون ...

به جـــــــــــــانِ خودم هیچ جا خونه خودِ آدم نمیشه ...

جوابِ کامنتا رو هم ندادم ، واااااای به کلی وب باید سر بزنم ... میزنم ، من می توانم ! دی:

همیشه می گفتن که آدما چند سالی که از زندگیشون بگذره به قولا دنیا دیده میشَن ، کم کم دارم پِی می برم !

خیلی چیزایی رو که قبلا واسم اهمیت نداشت و کلا بهشون توجه نمی کردم چه برسه به اینکه بخوام بهشون فکر کنم ، الان خیلی حیاتی شده ! فرقی نمی کنه چند سالِت باشه ، مهم اینه که با حتی یک هفته قبل هم فرق داشته باشی ! درست گفتم منظورمو ؟ هوم؟

دیگــــــــه ...

اینم عکسِ جیگرِ خالـــــــه ...

اینجا با لباس راحتیِ که اینجوری لباس پوشیده ها ، وگرنه کلا ایــــــنقده خوش تیپه ! دی:

الااااااان در حالِ حاضر امیر محمد تو شرکتِ ! آجیم با خودش میبرتش شرکتشون ، الان هم باید اونجا خواب باشه ، شلوار جین و یه تی شِرت باهاش سِت می کنه ... خوش تیپیِ دیگه ! دی:

آجی جان ، رحم کن !

اینم یه طرح نگارِ روی پوستِ بُز ...

اینو که کشیدم ، داستان داره !

اول قرار بود واسه خونه ماما اینا یه ترنجِ تذهیب بکشم ، بعد چون خونه ماما اینا سِتِ کِرِم و قهوه ایِ ، نمیدونستم چی بکشم ، بعد آجی گفت روی پوست بکش ! بعد رفتیم یه پوستِ بُز دباغی شده خریدیم  ... اولین بار بود روی پوست کار می کردم ، ولی خو خیلی باحال بود ...

البته این کار دستپختِ ما سه تا بود ! یهنی من و آجی و داداشیم ...  چه شــــــــود !

اندازَش هم بزرگ بود ... آجی جان ، اگه اینجا رو میخونی ، لطف کن رفتی خونه ماما اینا اینو اندازه بگیر ببین چقده ، خط کش بزرگه تو اتاقِ ماما اینا ، زیرِ تردمیلِ

آموزششو بعدا میذارم تو اون یکی وبم ...

اینم از ایــــــــــن ...

مواظبِ زیباییتون باشین !

فعلا بابای ...

 

+ بیشتر و بیشتر قَدرِتو میدونم آقاهیِ گلم ...

 

+ بعضی از دوس جونام ، وقتی آقاهی نبود خیلی هوامو داشتن ، واقعا ممنونم . ...

  سارا جونم ، مهدیه جون ، ریحان جون ، شیرین جون ، پری جون ، سودی جون ، محبوبه جون ، الی جون ، بهار جون ، مهسا جون ، فاطی جون ، فائزه جون ... بازم ممنوم یه دنیــــــا ... ( بقیه هم کامنت گذاشتن ، اینایی که گفتم اس ام اسی هوامو داشتن (!!!) ... )

 

+ تا چند وقت دیگه به یه خونه ی دیگه نقل مکان می کنیم و خیــــــــــااااااااااالمون راحت میشه ، بس که اینجا اذیت شدیم ، اااااااااااااه ...

 

+ کلی آذوقه اوردم از خونه ماما اینا ، همیشه وقتی میریم ، با یه چمدون میریم و با دوتا برمی گردیم ! دی:

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:8 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

تسبیح نیستم

 اما نفس هایم را به شماره می اندازند شوق دست های تو !

 

ســـــــــــــــــــلام ...

شما صدای بنده را از خونه ی مامانم اینا می شنوید ! دی:

بلاخره یه کمی رو به راه شدم و حالم جا اومد و تونستم یه سَری به نت بزنم ...

آقـــــــــــــــــــا ، خیــــــــــــــــلی سخته ، بهتون توصیه می کنم تا اونجایی که جا داره و میتونید و به کارِ عشقولیتون آسیبی نمی رسه ، از عشقولیتون جدا نشید !

فِیلا هم که خونه مامانم اینا هستم و با آجی اینا و جوجوی خالـــــــــــه ...

اینقده خوشـــــــــــمزه شده ، جایِ آقاهیم خالی ، نی نی دوس داره ...

عکسِ امیر محمد رو واسش فرستادم ...

اینجا حرفِ خاصی ندارم ، بقیه ی حرفام اون یکی وبم ...

مواظبِ عشقولی هاتون باشین !

فعلا بابـــــــــای ...

 

+ دلم به معنـای واقـــــــعیِ کلمه تـــــــــــــــنگ شده ...

 

+ فردا ارتباط رادیوییِ زنده داره آقاهیم ... رادیو ایران ...

 

+ خدایا خداوندا ، خودت مواظبِ آقاهیِ گلم باش ...

 

+ هنوز به کامنتا جواب ندادم ، بعد از ثبتِ این پست میرم جواب میدم ... شرمنده دیر شد ...

 

+ ♛ آشپزخونه ی آرتــا بانو ♛ و شاه نشین چشم من به روز شد ...

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:11 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

نباشی،


دلم که هیــچ


دنیا هم تنگ می شود...


ســــلام ...

چـــــــطورین ؟

مینیمالِ قشنگیِ ... و گویایِ حالِ من ...

این روزا خیلی زود به زود آپ می کنم ، فراغتِ دیگــــــه ، مدرسه اینا که ندارم که ! دی:

امـــــــــروز ، بلیط دارم ، توجه کنین ، دارمـــ !

دارم میرم خونه مامانم اینا و آقاهیِ گل گلاب محترم و عزیزِ بنده هم دارن میرن چین ...

اونایی که در جریانِ کارِ آقاهیِ عزیزِ بنده هستن میدونن که واسه چی میره چین ...

چون نتونستم باهاش برم ، چو نمی شد و اینا ، و اینکه تو خونه تک و تنهــــــــا میموندم ، قرار شد برم خونه مامانم اینا ...

الان من باید برم وسیله مسیله ها رو جمع و جور کنم ، که دو سه ساعتِ دیگه باید بریم فرودگاه ، ولی با کمالِ خونسردی اینجا نشستم و دارم می آپم ...

آپِ بعدی و سر زدن های بعدی ، از خونه مامان ایناست !

راستی ، چرا عادت داریم بگیم خونه مامانم اینا ؟ چرا نمیگیم خونه بابام اینا ؟! الان یهو به ذهنم رسید ...

ولش کن ، مغزِ قشنگمو واسه این چیزا خسته نکنم ... دی: !

به این هواپیماها که اعتباری نیس ، اگه پوکیدم ، حلال کنید !  

اگه آقاهی اینو بخونه کَلّمو می کَنه !

برم دیگه ، شمام به کار و زندگیتون برسین ، به وبِ آشپزی و عشقولی هم سر بزنید که بسی خرسند می گردیم ...

مواظبِ همدیگه باشین ...

فعلا بابای ...

 

+ یعنی میتونم اونجوری که آقاهی خواسته ، توی فرودگاه ، موقع خداحافظی جلوی اشکامو بگیرم؟!

 

+ وقتی به این فکر می کنم که آقاهی امشب که پرواز داشته باشه ، ساعت ۶ بعد از ظهر فردا به وقتِ محلیِ اونجا میرسه تایوآن ، از خستگی بیهوش میشم !

 

+ اینم آخرین تذهیبیه که کشیدم ، اندازشم ۵۰×۵۰ ...

البته هنوز دورگیریِ مشکی نکردم و یه جاهاییش هنوز کامل نشده ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

ســــــــ ـــــــــ ــــــــــلام ...

اومدم بگم کـــــــــه ...

وبِ آشپزیمو راه انداختیدم ! دی:

مبارک باشه ، سلامت باشم !

♛ آشپزخونه ی آرتــا بانو ♛

اینم لینکِش ...

یه وبلاگِ عشقولیِ دیگه هست که آدرسشو تقریبا همه دارن ...

دیگه وبلاگی نـــــــــدارم ، البته فعلا ندارم ! دی:

اومده بودم همینو بگم و برم ...

فعلا بابااااااااااای ...

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:2 توسط ":" آرتا جوووون ":"

 

بازم ســـــــلام ...

من چقده مناسبت شناس شدم ! دی:

اصلا من منبعِ اطلاع رسانی هستم ، آفرین به خودم ... میدونم همتون به من افتخار می کنین ... !

دیروز سال مرگِ سهراب بود ...

همون دیروز می خواستم آپ کنم که به جــــــــــونِ سهراب اصلا حس و حال نداشتم ....

یعنی کلی حس داشتما ، ولی صرفِ کارای دیگه ای کردم !

دیروز داشتم تی وی می دیدم ، دیدم چه نوشابه ای واسه سهراب باز کردن همه ، تو طولِ ۱۲ ماه هیچکسی هیچ حرفی در مورد سهراب نمی زنه ها ، همین که سال مرگش شد ، کلی عزیز شد ...

این دقیقا معنای بارزِ این دو بیتِ پایینِ ...

 

در حیرتم از مَرامِ این مردم پست

این طایفه ی زنده کُشِ مُرده پَرَست

تا هست بکشندش به جفا

پس از مرگ به عزت ببرندش سر و دست!

 

( درست نوشتیدم ؟ )

کلا همینه ها، نه فقط واسه سهراب ...

اینا رو بی خیال ، داشتم در مورد سهراب جون می گفتم ...

عـــــــــاشق شعراشم ، رسما اعلام می کنم که شعراش مثلِ شعرای هــــــــــــیچ کسی نیست ، عـــــالیه ... بدونِ اغراق میگم ...

کسی که حداقل یه دور هشت کتابِ سهراب رو خونده باشه و درک کرده باشه دقیقا این حسی که دارم رو درک می کنه ، چه برسه به من و بعضی های دیگه که بیشتر از ۱۰۰ بار این کتابو خونده باشن ...

بـــــــله دیگه ...

اینم از این ، البته شرمنده به خاطرِ تاخیرِ یک روزه ...


وااااااااااای دیروز ، یعنی دیشب یه خرابکاری کردم ، این قالب های ژله ای هست که واسه کیک و ژله و دسر و ایناس ، از این پلاستیکی گشنگا ، بعد من همیشه از سایزِ بزرگی که داشتم واسه کیک استفاده می کردم و تو سولاردام هم هیییییییییچ مشکلی واسش پیش نمیومد و همیشه هم خوب میشد کیکام ...

بعد دیشب یه خمیرِ شیرینی درست کردم ، یه کمیشو گذاشتم تو قالبِ قلبیِ کوچولو ( از جنسِ همون قالب بزرگه ) بعد گذاشتمش تو سولاردام ، حرارت ۱۸۰ بود و ۱۲ دقیقه ...

دقیقه ۸ اینا بود دیدم آشپزخونه رو مه گرفته ! دی:

بعد رفتم دیدم از سولاردارم یه عالمه دود زده بیرون ، درو باز کردم دیدم که ای وااااااااااااایِ من ، قالبِ له شده !

اینقده عصبی شدمــــــــــ ... تمــــــــــــامِ خونه پُر از دودِ غلیظ بود ، بوی بدی نمی داد ، چون تو خمیرِ شیرینیِ وانیل بود ، بوی وانیل گرفته بود همه جا ، ولی دودِ اعصاب خورد کن بود ...

تا حدود ۱۲ و خورده ای شب در و پنجره ها باز بود که دود بره بیرون ، ولی بازم آخر شب خواستیم بخوابیم همچنان دود بود ...

اینم از قالبِ تقلبیِ مــــــــــــــن ...

نکته اخلاقی و تربیتی و فنی و اینا : از جاهای مطمئن قالب بخرین ، مارک دار باشه که بهتر تره ، مثلا ویلتون باشه ...


آخه یکی نیس به من بگه تو که حرفی نداری چرا میای آپ می کنی ؟!

فقط می خواستم سال مرگِ سهراب رو یادآوری کنم ...

مواظب خودتون باشن ...

بوس بوســــــــــــــی ...

فعلا بابای ...

 

+ خدا رو صد هـــــــــــزار مرتبه شکر که زندگی بر وفقِ مراد است و به بـــــــــــــه ..

 

+ یه سوالِ فنی از خانومای متاهل و ترجیحا بچه دار : (!!!!!!!)

  این که میگن برای بچه ی دختر یا پسر یه سِری خوراکی ها رو بخورین و اینا ، که بَچَتون دختر یا پسر شه ، درسته ؟ یعنی با تغذیه جنسیتِ بچه قابلِ انتخابه ؟

 

+ ای خــــــــــــدا ، چقده این مملکت بی در و پیکره ، نه خدایی چرا ؟

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:2 توسط ":" آرتا جوووون ":" |

 

سلام ...

دیروز یه عالمه بارون بود ، تگرگ بود ، آسمون قُلُمبه بود ! اما برق نبود که بیام آپ کنم ...

ادیسون جون ، دوسِت داریــــــــــــم ...

عـــــــاشقِ بارونم ...

به نظرِ من کلا دو تا هوا هست که حساااااااااااابی عشقولی و دو نَفَرَست ... یکی بارونی ، یکی هم بهاری ...

عااااااااااالیه ...

یه هوایِ خوشمزه و گشـــــــــــنگ ...


چارلی چاپلین جون تولدت مبارک ...

خیلی حرفا و نامه ها نوشتی که دخترت و بقیه درس بگیرن ، ولی مگه تو گوشِ این مردم میره ؟ نوچ، نه داداشِ من ، نمیره !

میدونم اذیت شدی واسه نوشتنِ اینا ، میدونم کلی فسفر سوزوندی ، کلی میگو و ماهی خوردی که اینا رو بنویسی ، کلی هم دستتو با خودکارِت خط خطی کردی ، ولی خوب شرمنده دیگه ، گوشِ کسی بدهکار نیست ، البته هستنااااااا ، یه سِری انسان های بسیار با شخصیت و فرهیخته هستن که نوشته هاتو با آب برنز نوشتن ، آخه در جریانی که ؟ طلا خیلی گرون شده و نمیشه با آب طلا نوشت ، حالا جونِ آرتا به همین آب برنز رضایت بده ...

میدونم بعضی وقتا تنت تو گور میره رو ویبره ، اونجاهایی که خیلی ها میان و این نوشته هاتو به اسمِ خودشون میزنن و یه تغییراتی میدن که تابلو نشه ، ولی بازم میشه ، خوب ببخشید ، ولی ویبره هم خوبه ها ، از تنوع در میای اون تو ! دی:

خلاصه، تولدت بازم مبارک ، شرمنده کیک نخریدیم ، آخه نمیشد که ۱۲۳ ( درسته ؟ ) شمع روشن کنیم ، نمیگی آلودگیِ هوا تو تهران بیداد میکنه ؟ اون وقت ۱۲۳ تا شمع روشن کنیم ؟ فردا پس فردا به خاطرِ این شمعا مدرسه ها تعطیل میشه و باز خوش به حالِ همه میشه ! حالا آلودگی به کنار ، خدایی نکرده اگه آتش سوزی بشه چی ؟ نمیشه دیگه داداش !

دیگه ببخش اگه خیلی ها تو رو یادشون رفته و احوالی نمی پرسن ... سلامِ ما رو به همه اهالیِ اون دنیا برسون !


لازمه یه وقتایی یه جاهایی یه آدمایی رو امتحان کنین تا خودِ اصلیشونو نشون بدن ...

چقدر یه آدم میتونه پست باشه ؟ ها؟

تصور کنین، کسی که نون و نمکِتونو خورده باشه، کلی واسش زحمت کشیده باشین ( واسه خودش و خانوادش ! ) ، کلی خرج ... بعد با کمکِ همسرش یه نقشه بکشه، بیاد شما رو تا مرزِ سکته پیش ببره ! بعد اون وقت علتِ این کارِش رو بی توجهیِ شما نسبت به خودش بگه !

واقعا چقدر یه آدم میتونه اینقدر حقیر باشه ؟ یعنی یه بی توجهی، یه نگاهِ سرد، اون هم به هر دلیلی که دلیلش رو کسی نمیدونه ، باید رویِ اصلی رو به این سرعت نشون بده ؟

این معنیِ دقیـــــــــــقِ نمک خوردن و نمکدون شکستنِ ...

وقتی فکرشو می کنم که با کمک زنش نشسته این نقشه رو کشیده ، بعد به آقاهی گفته همه اینا یه نقشه بود ، دیوونه میشم ...

خدا رو شکر اطرافیانمون رو داریم روز به روز بیشتر می شناسیم ...

قدیمیا می گفتن دوری و دوستی ، به خدااااااااااااااا حق داشتن ...

شما هم یادتون باشه ، دوری و دوستی ! همیشه فاصله ها رو حفظ کنین ...


اینم یه آپِ همینجوری الکی !

تمامِ دستم رنگی شده ، داشتم تذهیبمو کار می کردم که یهو زد به سَرَم که بیام آپ کنم ...

دستم درد نکنه ، خسته نباشم ...

مواظب خودتون باشین ...

راستی، به جونِ خودم زندگی اصلا ارزش غصه خوردن نداره ، تو دنیا باید فقط زندگی کنی ، زندگی هم واسه هر کسی یه معنیِ خاص میده ، به نظرِ من یعنی شاد بودن ، شاد باشین بابا ، بی خیالِ غم و غصه ، مطمئن باشین اگه غصه بخورین چیزی عوض نمیشه و بهتر نمیشه ، پس واسه چی الکی خودتونو تو دردسر میندازین و غصه می خورین ؟ رااااااااااحت زندگیتونو بکنین ...

یادمه یه بنده خدایی می گفت "بی خیالِ همه عالم که همه عالم از اوست" !

این نکته ی اخلاقی بودا ! دی:

فعلا باباااااااااااااااای

 

+ عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم ... آقاهیمو می گم ... خیلی وقتا نمیدونم چه جوری بگم ...

 

+ اون وبمو به روز کردم ...

 

+ وبِ آشپزی رو چند روز دیگه راه میندازم ، هرکی هر غذایی دوس داره رو با آموزش کامل و صد البته عکسِ مراحل کار رو بده که با آدرسِ خودش بذارم اونجا ...

 

+ یه جاهایی ، یه دوستِ واقعی از هزاااااااارتا فامیل بهتره ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:55 توسط ":" آرتا جوووون ":" |


آخرين مطالب
» حالم بده ، احوالم بده ! دی:
» بازم آقای همسر میرن سفر !
» یه شروعِ خوب ...
» خونه مامانم اینا !
» من می رَوی ام !
» خــــــــــبر ...
» شــــــــاعر آب و آیینه ...
» بزن باران ...
» بازم نی نیِ آجی ...
» تفکراتِ در هم!
Design By : Pars Skin