X
تبلیغات
₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪
₪ بزرگترین وبلاگ دخترونه ₪
جمعه سوم خرداد 1392
غیبت کبری! دی:
ســـــــــــــــــــلام دوستای گلم

خوبین ؟

من اومدمــــــــ !

خط تلفن منزل که مشکل پیدا کرده بود و به خاطر مشکل پیدا کردن خط ، اینترنت هم مشکل پیدا کرده بود ، یعنی ما حدودا از نیمه ی اردیبهشت ماه ( اگه اشتباه نکنم ) اینترنتمون قطع شده بود و نشد که بیام !

پارس آنلاین هم این چند وقت یه نفس راحت از دست من کشید . آخه این دوره جدید که تمدید کردیم ، ترافیک نامحدود بود ...

فکر کن ، آرتا یه جا باشه ، اینترنت هم باشه ، ترافیک حجمیش هم نامحدود باشه .............

خلاصه دیگه از وقتی که تمدید کردیم به صورت نامحدود ، انواع بازی ها ، کلیپ ها ، آهنگ ها ، فیلم ها و سریال ها رو دانلود کردم ... لامصب عجب سرعتی هم داره ! خخخخخخخخخخخ ...

بعد که قطع شد دیگه دپرس بودم همش ، وقتی که وصل شد هم دیدم که 60 روز از این پکیجمون باقی مونده ، اشکالی نداره ، تلافیِ این چند روزی که قطع بود رو در میارم حسابی ...

بگذریم ...

خواستم بگم که نبودم و دلم واسه همتون تنگ شده بود ...

کلی اتفاقا افتاده تو این چند وقت ، خدا رو شکر اتفاقات خوبِ خیلی زیادی افتاده که من و آقاهی روزی شونصد بار خدا رو شکر می کنیم ...

آقای همسری از دو هفته پیش بلیط گرفته بود که بریم خونه ماما اینا ، هفته ی گذشته سه شنبه رفتیم ، البته کاملا سورپرایزی ...

ولی خو به بابایی خبر دادیم ، دیگه هیشکی خبر نداشت ، پرواز تاخیر داشت که حسابی کلافه شده بودیم دیگه تو فرودگاه ، ترمینال 4 هم بود که هیچ چیزِ خاصی نداشت ، حتی چیز کیک هم نداشت بخوریم !!!!! اینقده چرخیدیم تا اعلام کردن سوار شیم ...

بعد که رسیدیم با بابا تماس گرفتیم ، تازه از جلسه برگشته بود ، گفت وقتی رسیدین پشت در خبر بدین بیام باز کنم ، بعد بابا درو باز کرد و رفتیم تو ، مامان و داداشی همینطور نشسته بودن تو سالن ، ایــــــــــــــــــنقده باحال بود ، دوتاشون فقط نیگامون می کردن ، کلی خندیدیم اون شب ...

با گوشی بابا با آجی هم صحبت کردم که اونم کلی شوکه شد ...

کلا سورپرایز کردنای اینجوری رو دوس داریم من و آقاهی ، بسی خرسند می شویم ! دی:

امیر محمد هم اینقده مـــــــــــاه و دوست داشتنی شده بـــــــــود ... خاله بخورتـــــــــــش ....

http://s1.picofile.com/file/7776264943/amirmohamad.jpg

یادمه یه دوست همیشه می گفت که بلاگفا دیگه مثل قبل نیست و همه چی عوض شده و خیلی ها رفتن ، راست می گفت ...

منم الان این حس رو دارم ، واسه همین زیاد اینجا نمیام ...

البته دوس دارم اینجا رو ... دوس دارم اینجا رو داشته باشم و هر از گاهی یه چیزایی بنویسم ، حتی اگه کسی نخونه ...

قبلا گفتم ، بیشتر تو وبلاگ آشپزیم هستم ، یه فروشگاه شیرینی خانگی هم زدم ! دی:

عجیب فعال شدم این چند وقت ...

و دیگه اینکـــــــــــــکه ...

همینا دیگه ، حرفی ندارم ...

دوسِتون دارم یه دنیا ...

بوس بوسی ...

فعلا بابااااااااااااااااای ...


+ آقاهیِ گلم روزت مبـــــــــــــارک ، تو وبلاگ عشقولیمون پست زدم دیروز ...

+ روز باباهیِ گلم هم مبـــــــــارک ، عاشقشم ...


+ 17:14 || ":" آرتا جوووون ":"
دوشنبه نهم اردیبهشت 1392
در آینده می خواهم فا.......
سلااااااام ...

امروز داشتم دنبال یه قالب می گشتم که تو یه وبلاگ این مطلبو خوندم ، واسم جالب بود ...


من یک معلم ادبیات هستم

من هم مثل تمام معلم های قدیمی به شاگردانم موضوع انشایی دادم

با این موضوع که : می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

با این هدف که بدانم 

با گذشت نسل نگرش ها انسان به زندگی چگونه فرق کرده است

و شاگردان نسل جدید این انشا را چگونه می نویسند؟

و مثل گذشته با انشاهای مختلفی روبه رو شدم

معلم، مدیر، مهندس معدن، مهندس هوا و فضا و...

ولی تکان دهنده ترین موضوع انشا مربوط به یکی از شاگردانم بود

با این تیتر که: می خواهم در آینده فاحشه شوم

برای من خیلی جالب بود

که یک دختر 10 ساله

چرا چنین شغلی را برای آینده انتخاب کرده است

و اصلا ً چه درکی از معنی آن دارد

و از آنجایی که می دانم برای شما هم جالب است

تصمیم به نوشتن این انشا برا ی شما هم گرفتم

به این امید که عبرتی باشد برای خوانندۀ عزیز

متن انشا این بود

 

من تا چند سال گذشته می خواستم شغل مادرم را انتخاب کنم

مادرم پرستار است ولی پدرم با شغل مادرم مخالف است

او می گوید که این شغل مناسب نیست

چون هم کارش سنگین است و هم شب کاری دارد

ولی این نظر مربوط به چند سال گذشته است

و حالا نظرم عوض شده و حالا می خواهم فاحشه شوم

نمی دانم فاحشه دقیقا ً چه شغلی دارد

فقط می دانم

که شغل خوبی است

زن همسایه مان فاحشه است

همۀ زن های محله پشت سرش حرف می زند

و اصلا ً از او خوششان نمی آید و نمی گذارند

ما بچه ها و حتی شوهرانشان حتی به او نگاه کنیم

ولی من نمی دانم که چرا این طور است

زن همسایه خیلی شغل خوبی دارد

او همیشه شب ها با مردان زیادی جلسه دارد

و همیشه هم جلسات او تا نصف شب طول میکشد

خیلی برایم جالب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد

و حتی بعضی روزها هم مردان مختلف و ثروتمندی دنبال او می آیند

و او را با خود می برند حتما آن جایی هم که میروند

باز هم جلسۀ مهم دیگری دارد

زن همسایه خیلی ثروتمند است

او هر چند مدت یک بار ماشینش را عوض می کند

و زود زود لباسهایش را هم

و همه ش هم خیلی گران قیمت است

او مرتب لاک می زند و آرایش

و خلاصه خیلی مرتب  است

دیگر نمی دانم چرا هیچ کس او را دوست ندارد

چند روز پیش تولد زن همسایه بود

زن همسایه کادوهای زیادی از کارمندان مردش گرفت

من به پدرم گفتم که امروز تولد زن همسایه بود

و او گفت که می داند

پدرم هیچ وقت تولد مادرم را به یاد نداشت

یک روز که از مدرسه برمی گشتم

و مادرم هم سرکار بود پدرم را دیدم

که از خانۀ زن همسایه  بیرون آمد

من از پدرم پرسیدم که خانه زن همسایه چه کار می کردی

ولی پدرم به جای جواب

یک سیلی به من زد

نمی دانم

پدرم چرا من را زد

من آن روز نفهمیدم پدرم آنجا چه کار می کرد

شاید پدرم هم جدیدا ًیکی از کارمندانِ زن همسایه شده باشد

خلاصه با وجود همۀ این ها که هیچ کس از زن همسایه خوشش نمی آید

من می خواهم که شغل زن همسایه را انتخاب کنم

امیدوارم که پدرم

مثل شغل مادرم با شغل من مخالفت نکند


+ از اینجا »» شهر عشق و خنده  برداشتم ...


+ 9:58 || ":" آرتا جوووون ":"
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392
اثبات عش
اینو یه جا خوندم ، واسم جالب بود ، شاید خیلی ها خونده باشن ، دوباره خوندنش خالی از لطف نیست ...


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز


+ عجــــــــب ...


+ 8:18 || ":" آرتا جوووون ":"
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392
نصفه شبونه !
ســــــــلام ...

خوبید ؟

این وقتِ شب بیداری تو ؟ حالا منو بگی یه چیزی ، تو دیگه چرا ؟ چه معنی میده ؟! ها؟! ها؟! ها؟!

منو که می بینی که الان بیدارم و اونقدر بیکارم که اومدم پست بذارم ، جریان دارم ! دی:

الان آقای همسری خوابن ، آخه صبح ها خیلی زود میرن سر کار ...

منم منتظرم تا مرغا پختیده بشه !

ساعت نزدیکای 12 بود که یهو یادم افتاد که فردا پنج شنبه هستش و اداره ناهار نمیده ، منم زودی برنج و مرغ رو آماده کردم که بپزونم واسه ناهارِ فردا .

دارم هویج پلو با مرغ می پزونم ! آقای همسری خیلی دوس دارن ...

برنج که آماده شده ، هویجا هم پزیده شده ، یعنی تفت داده شده ، مرغ ها هم که منتظرم آماده شه که ریش ریش کنم قاطیِ برنج کنم ...

توضیحات کامل بود ؟!

چند روز پیش می خواستم بیام یه چیزی بگم ، هِی وقت نشد بیام پست بذارم ، آقای محسن پودنکی بود که تو چند پست پایین تر در موردش گفته بودم ، اونایی که دیدن میدونن کیو میگم ، چند روز پیش فوت کردن ........

اونقدر من و آقای همسری شوکه شدیم که ...........

همون شب به آقای همسری زنگ زدن که باید ارتباط بگیریم ، ولی اینقد حالشون بد بود که گفتن واقعا نمی تونم ...

درسته که آقای پودنکی حالشون خوب نبود و از نظر جسمی خیلی ضعیف شده بودن ، باز هم با این حال خبرِ شوکه کننده ای بود ...

خدا رحمتشون کنه ، خدا به خانومش صبر بده . خانومِ خیلی خیلی خوبی داره ...

...........

دیگه اینکه ...

حرف زیاده ، ولی خو فعلا وقت ندارم ، میرم به مرغا برسم ، نسوزه !

مواظب خودتون باشین ...

فعلا بابای ...


+ خدایا ، همه چی خوبه ، قشنگه ، خودت مواظب همه چی باش ...

+ این خوبه که عشقمون تموم و کم نمیشه ، هر روز بیشتر از دیروز ! خدایا شکرت ...

+ خدایا واقعا واقعا واقعا واقعا بابت همسری که دارم ازت ممنونم ، مخـــــــــــــلصم ...

+ دلم مامانمو ، بابامو ، آجیمو و داداشمو می خواد ... دلِ دیگه !

+ بعضی از روابط رو دوست دارم ، بعضی از آدما رو هم ... آشنایی با یه شخصِ جدید واقعا واسم خوشاینده ، یه خانوم پرستار که واقعا دوست داشتنیِ ...

+ رفت و آمدهای دوستانه رو به فامیلی ترجیح میدم ، بی شیله پیله تره ...

+ زندگی خیلی ریزه کاری ها داره ، حواستون به همش باشه ، حواسِ خودم هم ...


+ 1:16 || ":" آرتا جوووون ":"
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392
عیدونه ی 92

ســــــــــــلام ، سالِ نو با کلی تاخیر مباااااااااااااارک ...

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ زندگی بر وفقِ مرادِ ؟ ایام به کامِ ؟ 

ما هم خوبیم ، خوشیم ، سلامتیم ، زندگیمون بر وفقِ مراد و ایام هم به کاممونه ! دی:

اول بگم که ببخشید که عیدِ 92 رو با کلی تاخیر تبریک گفتم ، آخه تعطیلاتِ ما از 23 اسفندماه شروع شد ! خخخخخ ، اینقده حاااااااااااااال داد ، از 23 شروع شد تا 9 ادامه داشت ...

و یه چی دیگه اینکه سال تحویل رو که پارسال تو خونه گشنگِ خودمون بودیم ، اما امسال سال تحویل رو خونه مامانم اینا بودیم و این عکسی رو که می بینید سفره هفت سینِ خونه ماما ایناست که دقایقِ پایانیِ سال 91 چیده شده ! دی:

آجیل و شیرینی هم روی اون یکی میز چیده شده ! قابل توجه شکموهایی مثلِ خودم !

تعطیلاتِ خوب و خوشمزه ای بود ، چون اولین سفری بود که با ماشین خودمون می رفتیم ، همیشه هوایی می رفتیم ، این بار دیگه مصمم شدیم که زمینی بریم ، کلی هم خوش گذشت ، سفر زمینی رو بیشتر از هوایی دوس دارم ، آدم همه جا رو می بینه ...

به قولِ دوستان ، جنوب و شمال رو به هم دوختیم ! دی:

اول که اصفهان و شیراز و بوشهر رفتیم ، بوشهر هم رفتیم گشت دریایی که واااااااااااااقعا واااااااااااقعا محشر بود ، هرکی اون طرفا میتونه بره حتما گشت دریایی رو بره ، البته ما که همش رو عرشه بودیم و لذت می بردیم ، واقعا عالی بود . بعدشم که رفتیم ساری ... خیلی خوب بود ، ایشالا خدا قسمت کنه ! دی:

هه ، انگار دارم گزارش کار میدم !

هدف از این پست کلا تبریک و یه عالمه دعاهای قشنگ و آرزوهای خوب واسه دوستای گلم بود ولااااااغیر !

دوسِتون دارم یه دنیا ، همیشه گفتم مواظب آرزوهاتون باشید ، این دفعه واقعا تاکید میکنم ، مواظب آرزوهاتون و عشقولی هاتون باشید ... دنیا خیلی کوچیکه ... (!!!!)

همینا دیگه ، مواظب خودتون باشید ...

فعلا بابای ...


+ 16:42 || ":" آرتا جوووون ":"
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391
نظریات و جفنگیات!
ســــــــــــلام ...

ببخشید ، ببخشید ، ببخشید ، گلاب به روتون ، رفته بودم یه جایی که گلاب به روتون نمیشه گفت ، از اونجایی که اونجا فکرِ آدما شدیدا باز میشه (!) داشتم به این فکر می کردم که آدما چقده با هم متفاوتن ! خیلی ها !

داشتم به خودم فکر می کردم که آدما در مورد من چه نظری دارن ...

دیگه بقیشو اومدم بیرون فکر کردم ! دی:

خیلی نظر آدما با هم فرق می کنه ، در مورد خودم ، مثلا ، به جز آقای همسری و خانواده ی خودم که منو کاملا میشناسن ، بقیه .......

اگه مثلِ همیشه و مثلِ آرتای همیشگی بگم و بخندم و شیطنت کنم ، میگن "دِهَ ، یعنی که چی ؟ تو دیگه ازدواج کردی ، این کارا چیه ؟ سنگین رنگین باش ! "

اگه لباسای صورتی و قرمز و زرد و رنگای جیغ که خیلی دوس دارم بپوشم ، میگن "اِوااااا ، زن ، تو دیگه بزرگ شدی ، تو رو چه به این جلف بازی ها ! سنگین رنگین باش ! "

اگه مثلِ همیشه و طبق معمول پاستیل بخورم ، عاشق عروسک باشم و آقای همسری هم همیشه وقتی از سر کار برمی گرده واسم پاستیل می خره و واسه مناسبت های مختلف واسم عروسک می خره ، یکی ببینه ، میگه " وااااااا ، بلا به دور ، شوهرش زن گرفته که زندگی کنه یا بچه گرفته بزرگ کنه ؟!
"

اگه مثلِ همیشه که عاشق بازی های کامپیوتری ام ، با لپ تاپم مشغول بازی باشم ، میگن "اییییییش ، زنه رو نیگا ، انگار بچست ، فلانی هم سن و سالِ این بود ۴ تا بچه داشت ! "

اگه بر خلاف همه ی اینا آروم باشم ، بی سر و صدا ، متین و سنگین یه گوشه بشینم و بیشتر به حرفِ بقیه گوش بدم ، میگن " اخِی ، بیچاره ، اول جوونی افسردگی گرفته ! خدا شفا بده ! "

اگه تو یه جمعِ صمیمی و خانوادگی آقای همسری دستشو بندازه دور گردنم و دستمو ببوسه یا سرمو ببوسه ، میگن " استغفرالله ، این کارا چیه ؟ چه معنی میده شوهر دست زنشو ببوسه تو جمع ؟ حرمت بزرگترا رو حفظ نمی کنین ! "

آخه یکی نیس بگه "انسان" ، "آدم" ، نه اصلا "بی فرهنگ" ، "بی جایگاهِ اجماعی" ، بوسیدن دست و بوسیدن پیشونی و سر ، نشونه ی احترامه ، کدوم قانون و دینی گفته بوسیدن دست همسر جلوی بزرگترا زیر پا گذاشتن حرمت هاست ؟

ایرانیا اینجوریَن واقعا ، دکتر شریعتی یه چیزی می گفت "مردم كشور من با نفرت بيشتري به صحنه ي بوسيدن دو عاشق نگاه ميكنند تا صحنه ي اعدام يك انسان "

بله دیگه ، اینجوریاست ...

خلاصه اینکه اگه بخوای با حرف مردم زندگی کنی ، زندگیت رو هواست ...

دیروز داشتم واسه یکی از بچه ها توضیح میدادم که تو زندگیت اصلا به حرف مردم اهمیت نده ، به قولا یه گوشت در باشه و یه گوشت دروازه ...

خدااااااااااا رو شکر که آقای همسری که همه جوره همراهمه و به قولا هر کاری که می کنم تایید می کنه و همیشه هم میگه گورِ بابای ......... خخخخخخخ ! میگه اصلا کاری نداشته باش کی چی میگه ! منم رااااااااحت زندگی می کنم ، یعنی زندگی می کنمااااااااااااااااااا !

خوبه که همیشه باهام پایَست و همراهمه ... اینکه همیشه واسم انواع آب نبات های چوبی بزرگ می خره ، پاستیل های بزرگ و خوشمزه می خره ، اسباب بازی های سرگرم کننده می خره ، عروسکای خوشگل و گوگولی مگولی می خره ، یه وقتایی پا به پای من بازی می کنه ، وقتی میگم عجیجم، اونم در جوابم همینجوری میگه عجیجم ! خیلی خوشاینده ، کودکِ درونمون همیشه شاد و زنده می مونه ...

در مقابل همه ی اینا ، خیلی منطقی با هم صحبت می کنیم ، واسه زندگی و آیندمون برنامه ریزی می کنیم ، کارای خونه رو دوتایی انجام میدیم ، با همدیگه کمک می کنیم ، یه وقتایی وقتی دلمون می گیره تکیه گاهِ همدیگه هستیم ، همیشه واسم گل می خره چون میدونه عاشق گلم و هزارتا چیزِ دیگه که باعث میشه زندگیمون متعادل بشه ...

کلا نه کاری به کارِ کسی دارم ، نه رفت و آمدِ خاصی با کسی داریم ، نه تو گروه و جناحِ خاصی ام ، نه اهل س ی ا س ت م ، نه هیچ چیزِ دیگه ای ، کلا خودمو با زندگیِ خودم درگیر کردم ولاااااااااغیر!

سر جریان این وبلاگ هم ، همینجوره ، هر کسی یه چیزی میگه ، یکی میاد میگه:

"تو پروفایلت نوشتی آقاهی آقاهی آقاهی ، یعنی چی ؟ خدا رو شکر زود شوهر کردی ، وگرنه می مردی " و این حرفا ...

یکی دیگه میاد میگه :

"مگه تو چند سالته که قالبت اینجوریه ، حرف زدنت اینجوریه ، مگه ازدواج نکردی ، بزرگ شدی دیگه ، خودتو اصلاح کن"

یکی دیگه میگه :

" خیلی وبت بیخوده ، فقط حرف زدی توش ، چیزی یاد نمیده به آدم " ... ای بابا ، این همه سایت های آموزشی رو گذاشتن واسه من و شما ، به نظرت لازمه منم بهت آموزش بدم ؟!

یکی دیگه میاد میگه :

"به نظرم در وبلاگتو تخته کنی بهتره ، به جز خاطرات روزمره چیزی توش نمی نویسی ، اصلا سرگرم کننده نیست " ... عزیز من ، این وبلاگ واسه سرگرمیِ تو ساخته نشده عزیز من ! این وبلاگِ شخصیِ منه و هرکاری که دوس داشته باشم توش انجام میدم ، اوکِی ؟!

 

خلاصه اینکه نظرا مختلفه و منم همچنان به کارم ادامه میدم ، اصلا دوس دارم ، اصلا دوس دارم همه چیو جمع کنم برم ، یهو همه چیو پهن کنم بیام !

البته مخلص دوستای گل و البته دوستای واقعیِ خودمم هستمـــــــــــ ، که بیشتر با اونا اس ام اسی در ارتباطم ... بهله ...

همینا دیگه ، فقط اومده بودم بگم که اصلا کاری به کارِ حرفای مردم نداشته باشید ، این حرفا همیشه هست ، شما زندگیتو بکن عزیزِ من !

بهلـــــــــــــــه ، الان شدیدا خرسندم ، خوشحالم ، کلا زندگی بر وفق مراد است ، خونمونو خونه تکونی کردیم ، تمیز شده همه چی ، بازم خرسندم !

ایشالا زندگیِ همه عالی و خوب و خوش و بر وفق مراد باشه ...

برم دیگه ...

فعلا باباااااااااااای ...

 

+ راستی ، خوشحال میشم نظر واقعیتونو در مورد خودم بدونم ، از تعارف و تملق و چاپلوسی هم متنفرمـــــــــ ... دیگه خود دانی !

 

+ آهان ، یه چیز دیگه هم هست که اگه در جریان باشید بد نیست ...

http://tasnimnews.com/Detail?id=14615

این لینکو ببینید ، محسن پودنکی رو شاید خیلی ها نشناسن ، چون قهرمان کشتی بوده ، به خاطر یه غده که تو گوشش بوده و عمل کرده به این روز افتاده . تا از نزدیک ندیده بودم واقعا باور نمی کردم . چند هفته پیش با آقای همسری رفتیم قم خونه ی آقای پودنکی ، اونقدر سخت بود که بعد از اینکه کلی به خودم فشار اوردم عاقبت بغضم ترکید ...

این عکسا و خبر هم مالِ اون زمانِ که رفته بودیم اونجا

خیلی خیلی سخت بود ، تازه ازدواج کرده بودن ، تازه داشتن خوشی می کردن که اینجوری شد .

کسی که یه زمانی قهرمان کشتی بوده ، الان نه میتونه حرکت کنه ، نه حرف بزنه ، نه راه بره ، حتی برای نوشیدن یه کمی آب هم مشکل دارن و نمیتونن آب رو قورت بدن ...

حالا پزشکای محترم ایران هر کودوم یه نظری دارن و آخرین نظری که داشتن این بوده که درمان ناقص انجام شده !

به خاطر اشتباهات دکترا ، آقای پودنکی به این وضع گرفتار شدن ، خیلی خیلی خیلی خیلی سخت بود ، تو اینترنت سرچ کنین ، عکسِ زمانی که سالم بود و مشکلی نداشت رو میتونید ببینید ، قابل تصور نیست اصلا ...

حالا بدتر از اون اینه که هزینه ی درمانِ ایشون خیلی خیلی زیاده و دولت و مسئولین کلی قول و وعده وعید دادن که هزینه رو تقبل می کنن ، نه خارج از کشور ، همین ایرانِ خودمون ، ولی بازم بعد از گذشت چندین ماه هنوز کاری نکردن ، تنها کاری که کردن این بوده که یه حقوق واسشون در نظر بگیرن !

آخه یعنی چی ؟ کسی که الان به پول برای درمان احتیاج داره ، حقوق ماهیانه به درد می خوره ؟!

خلاصه اینکه خانومش هم خیلی اذیت میشه ، یعنی من همیشه میگم که اگر هر کسی دیگه ای به جای خانم شیرزاد (همسر ایشون) بود محال بود بتونه طاقت بیاره ...

آقای همسری هم چند روزی هست که به همه اونایی که میشناخته خبر داده واسه کمک مالی ، هرچند کم ، حتی کسی بوده که ۵ هزار تومن کمک کرده ، ولی باز کمک کرده ، هرچقده که داشته ، دعا کنید که هم کمک های مالی زیاد جمع بشه ، هم اینکه خودشون روز به روز بهتر بشن ...

جهت اطلاع شما ، الان هم تو بیمارستان رسالت بستری هستن ایشون ( تو خبرگزاری تسنیم نوشته خبرشو ) ...

همین ... دعا کنید ...

 


+ غریبه جان ، یکی دو روز پیش تو اون وبم ادامه مطلب گذاشتم ، منتظرم بخونی ...
+ 10:51 || ":" آرتا جوووون ":"
یکشنبه سیزدهم اسفند 1391
سلام ...

خیلی بده که بعد از این همه وقت بیای وبت ، بعد بشینی کلی مطلب بنویسی ، بعد یهو همش پاک بشه ! دقیقا چه احساسی بهت دست میده ؟ من الان همون جوری ام !

داشتم می گفتم ...

خیلی وقته اینجا نیومدم ، بیشتر تو وب آشپزیم هستم ، فعلا با اونجا سرگرمم ...

خیلی خوبه که اصلا نمیام اینجا ، ولی یه عالمه دوست با معرفت دارم که همیشه میان ... دمشون گرم شدیدا !

اومده بودم بگم که از دوستای قدیمی و اونایی که میشناسم ، اونایی که شمارشونو ندارم یا شمارشون عوض شده شماره جدیدشونو بدن ...

مثلا سارا استنلی که شمارش عوض شده ، حتی شماره خونشون هم کسی جواب نمیده ! کـــــــــــــوشی سارا ؟ یا مثلا الناز ، مریم ، پگاه و چند تا دیگه از دوس جونام ...

اینجا که نیستن ، گمشون کردم انگار !

حدود ۳۰۰ تا کامنت خونده نشده و تایید نشده هم دارم که باید به همه جواب بدم ، کارِ سختیِ !

شما قطعا نمی تونید تصور کنید که دزدگیر یه ماشین که توی کوچه پارک شده از ساعت ۱۰ صبح شروع کنه به آژیر کشیدن تا ساعت حدود ۴ بعد از ظهر (!!!) چه حالی به آدم دست میده !

من دیروز دقیقا اینجوری بودم . اینقدر صداش اذیت می کرد که سردرد و حالت تهوع شدید گرفته بودم ، دیگه خودتون تصور کنین دیگه ، این همه مدت یه صدای آژیر ناجور تو گوشتون باشه !

هرچی هم که صدای تلوزیون و لپ تاپ رو بلند می کردم که اونو نشنوم ، باز بدتر میشد ...

اونقدر به صاحبش فحش دادم که فکر کنم همه گناهاش شسته شد بیچاره ! خخخخخخخخخخخخ ...

همین دیگه ، بازم میرم تا یه عالمه وقتِ دیگه !

واسه دوستای گلی که در جریان نیستن من کجام ...

من اینجا هستم

رو لینک بالایی کلیک کنید ، میرید تو وب آشپزیم ، من اونجام همیشه ...

دوسِتون دارم یه دنیا ...

بوس بوسی ...

 

+ 16:9 || ":" آرتا جوووون ":"
سه شنبه نوزدهم دی 1391
قالبِ قشنگولیِ من !
ســـــــــــــــلام ...

شبخیــــــــــــــر ...

خوبین ؟ چــــــــــــــطورین ؟

قالبم خوشگله ؟

ایـــــــــــــــنقده دوسش دارمـــــــــــــ ... یهویی یافتمش ... دستِ سازندش درد نکنه !

دیـــــــــــگه چه خبر ؟

بعضی ها نیستن ، چــــــــــــرا ؟

البته خودمم نیستما !!

این روزا بیشتر وب آشپزیمو به روز کردم ، بسی دوسِش دارم وب آشپزیمو ، هر وقت می بینمش گشنم میشه !

یه چیزی رو تازه فهمیدم ، البته شاید شماها بدونین ، ولی خدایی من نمیدونستم تا حالا ...

اون کارمندهایی که توی نیروگاه اتمی بوشهر کار می کنند که اهل روسیه هستن و دیگه با خانواده هاشون اونجا زندگی می کنن ، میدونستین که به خاطرِ حجابی که مجبور به رعایت کردنش هستن حقوق می گیرن ؟!

البته حجاب که چه عرض کنم ، در حدی که فقط یه چیزی باشه که بهشون گیر ندن !

واسه همین دولت ایران بهشون حقوق میده !

چی بگم والا ... واسم عجیب بود ، نه موافقم و نه مخالف ...

نمیدونم بوشهر رفتین یا نه ، البته به جز اونایی که مالِ خود بوشهر هستن ، بقیه رو میگم ...

یه جایی داره که کنار دریاست و یه جورایی مخصوصِ همین کارمندای روسی و خانواده هاشونه ، من که ندیدم ، ولی می گفتن قبلا ها خانومای کارمندای روسی و همینطور کارمندای خانم روسی که تو نیروگاه کار می کنن اونجا به صورت خیلی فــــــری و آزاد حمام آفتاب می گرفتن و شنا می کردن ! دی:

بعد اومدن واسشون یه جایی مثل پلاژ زدن ، البته با کلی امکانات (!!!!) که با اون وضعیت تو انظار عمومی ظاهر نشن ! البته اون حصاری که دورِش کشیدن یه سوراخ هایی هم داره ! دی:

خخخخخخخخخخخخخ ... باحال بود ...

کلا مقوله ی جالبیِ !

بهله دیگه ، اینو می خواستم بگم دیگه ...

راستی ، به نظرتون چرا من هـــــــــــــر زمانی که میرم تو آشپزخونه که غذا یا شیرینی درست کنم یه جاییم زخم میشه ؟

در حال حاضر سه تا زخم روی دستمه که یه دونش خیلی شدیدِ که دیشب اتفاق افتاد ...

داشتم با قیچیِ آشپزخونه کار می کردم که یهو در رفت و گوشت و پوستِ روی دستم رو از دو طرف پاره کرد ، ولی خدا رو شکر جدا نشد ...

یه چی دیگه ...

وااااااااااااااااااااااای رفتم موهامو کوتاه کردم ، ایــــــــــــــــنقده خرسند و خوشحال و شاد و سرخوش و ... هستم که فقط خدا میدونه ، کلی سبک شدم ، البته کوتاهِ کوتاه نیس ، ولی خوب از قبل که خیلی بلند بود بهتر ترِ !

مبارکم باشه ...

تو پست بعدی عکس امیر محمد رو هم میذارم ، ایــــــــــــــــــــــــــــنقده خوردنی شــــــــــــــــــده ...

همینا دیگه ، انگاری اومدم فقط گزارش هفته بدم و برم ...

هنوز کامنتا رو هم تایید نکردم ، تایید می کنم ...

راستی ، تو پستِ قبلی فهمیدم که بعضی ها واااااااااااااقعا جنبه ندارن ، راس میگما ! یه کمی رو خودتون کار کنین !

من برم دیگه ...

مواظب خودتون باشین ...

بوس بوسی ...

فعلا باباااااااااااااااااااای ...

 

+ 21:46 || ":" آرتا جوووون ":"
یکشنبه سوم دی 1391
تو اگه خدا بودی چه کار می کردی؟

این مطلب رو تو سایت آقای آقاجانی خوندم ، جالب بود ، نوشته بود که هر کسی اگه خدا بود چه کار می کرد ...

شما هم بنویسید ، اگه خدا بودید چه کار می کردید ؟ هر چند تا که دوست دارید بنویسید ، هر چیزی که باشه بنویسید ...

بعد از چند روز تو یه پ ن همه ی نظراتونو می نویسم ...

البته اینایی که نوشتم ، چیزاییِ که قبلا نوشته شده بود ...

 

 

من اگه خدا بودم پیامبر نمی‏فرستادم، مرد بودم، خودم می‏اومدم پایین!

من اگه خدا بودم، یعنی زندگی‌ای داشتیدا، زندگی.

من اگه خدا بودم به موسی میگفتم بزنه دهن چوپانه رو سرویس کنه ، آخه این چه طرز حرف زدن با ساحت مقدس ماست؟

من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم”ان مع العسری یسری”

من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید!

من اگه خدا بودم کتاب نمی‏فرستادم، فیلمش‏و می‏ذاشتم رو YouTube.

من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده…

من اگه خدا بودم اصحاب کهف رو الان بیدار می‌کردم تا از دیدن این همه پیشرفت بشر تعجب کنن! (یه اصطلاح دیگه نوشته بود! دی:)

من اگه خدا بودم کتاب نمی فرستادم،جزوه می گفتم بنویسید.

من اگه خدا بودم، اصلا رازدار نبودم، یه آبرویی از بنده‌هام می‌بردم که نگو و نپرس!

من اگه خدا بودم هیچ لوبیای بااحتیاط‌خوابونده‌شده‌لای‌دستمال‌‌‌های‌خیس‌ ای بدون جوونه نمی‌موند، به خاطر نگاه امیدوار بچه‌های‌‌ پشت لیوان.

من اگه خدا بودم ؛ اول یاد میگرفتم گ و پ و چ و ژ را تلفظ کنم ، بعد کتاب میدادم بیرون !

من اگه خدا بودم وقتی بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم!


+ اینا نوشته هایی بود که تو همون سایت و از زبون بقیه نوشته شده بود ...

+ خدایا شرمنده دیگه ، تو که خدایی و به قولِ دوستان جَنبَت بالاست ! به دل نگیر ...

 


تایماز : من اگه خدا بودم کارد می زدم تو شکم صاحب مرده ی ادم وحوا !

 

شیرین : خدا کلا ایران بیخیال شده پس هر چی هم بگیم نمیشنوه آرتای نازم... !

 

ناهیرا : من اگه خدا بودم...

هیچ وقت دو تا عاشق رو آزار نمیدادم...

نمیذاشتم از هم دور بشن... :(!

 

بهار : من اگه خدا بودم
یادم نمیرفت بنده هام هم طاقتی دارن و زیر این همه غصه دارن له میشن و اونقدر ها هم که من فکر میکنم امتحانام آسون نیست

من اگه خدا بودم
لذت عاشق شدن رو به همه ی بنده هام میچشوندم و نمیزاشتم یکی تو تنهایی پیر بشه

 

آرش : من اگه خدا بودم چیه؟من خودم خدا هستم
سلام بَنده های من (خخخخخخخخ)

 

فافا : من اگه خدا بودم نمی ذاشتم کسی غم داشته باشه به همه ی مدم دنیا هم سلامتی میدادم

 

آیدا : من اگه خدا بودم همینطور مهربون بودم وهوای بندمو داشتم
خداجون نوکرتم من به نفع تو نوشتم بزن به حسابم

 

لعیا : من اگه خدا بودم یه کاری می کردم که دوست داشتن متقابل باشه اگه یه نفر یکی رو دوست داشته باشه اون یکی ام دوسش داشته باشه
لغاتی مثل غم اندوه فقر بدبختی رو از لغت نامه ی دنیا حذف می کردم

من اگه خدا بودم به لعیا که خودم باشم یه عالمه پول یه ماشین توپ و قبولی با یه رتبه ی عالی از دانشگاه تهرانو... رو می دادم

 

شیما : .من اگه خدا بودم وقتی بندم باهام حرف میزد جوابشو میدادم نه اینکه بنده چند سال برا یه موضوعی دعا کنه ولی همه چی بدتر شه:(
2.من اگه خدا بودم با دیدن این همه اشک یه کاری برا بندم میکردم نه اینکه.....
3.من اگه خدا بودم همونجوری ک یه ماه در سالو مردم باید روزه بگیرن یه ماه هم خوش خوشانشون بود
4.من اگه خدا بودم کتابم عربی نبود پیامبرا و امامام همه عرب نبودن
5.من اگه خدا بودم خیلیا رو چنان چپ و راست میکردم ک حالشون سر جاش بیاد ک بعدش دل بنده های دیگم خنک شه
من اگه خدا بودم خیلی کارا میکردم.........

 

+ 13:42 || ":" آرتا جوووون ":"